فريد الدين العطار النيسابوري
172
منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى )
آن پلاست خوش بسوز اى حق شناس * تا كى از تزوير ؟ با حق هم پلاس ؟ گر نسوزى آن پلاس اينجا ز بيم * كى رهى فردا ز پهناى گليم ؟ هر كه صيدِ واىِ خود شد واىِ او * گُم شود از واى سر تا پاىِ او « وا » ، دو حرف آمد : الف واو ، اى غلام * هر دو را در « خاك » و « خون » بينى مدام واو را بين در ميانِ « خون » قرار * پس الف را بين ميانِ « خاك » خوار . عيسى مريم بغارى رفته بود * در ميان غار مردى خفته بود گفت برخيز اى ز عالم بى خبر * كار كن تا توشهء يا بى مگر گفت من كار دو عالم كردهام * تا ابد ملكى مسلم كردهام گفت هين كار تو چيست اى مرد راه * گفت دنيا شد مرا يك برگ كاه