فريد الدين العطار النيسابوري
170
منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى )
ديگرى گفتش كه من زر دوستم * عشقِ زر ، چون مغز شد در پوستم تا مرا چون گل زرى نبود به دست * همچو گل خندان بنتوانم نشست عشقِ دنيا و زرِ دنيا مرا * كرد پر دعوى و بىمعنى مرا . گفتاى از صورتى حيران شده * از دلت صبحِ صفت پنهان شده روز و شب تو روز كورى مانده * بستهء صورت چو مورى مانده مردِ معنى باش و در صورت مپيچ * چيست معنى ؟ اصل . صورت چيست ؟ هيچ زر به صورت رنگ گردانيده سنگ * تو چو طفلان مبتلا گشته به رنگ زر كه مشغولت كند از كردگار * بت بود در خاكش افكن زينهار زر اگر جايى بغايت در خور است * هم براى قفلِ فرج استر است نه كسى را از زرِ تو ياريى * نه تو را هم نيز برخورداريى گر تو يك جو زر دهى درويش را * گاه او را خون خورى گه خويش را [ تا چو عَمروىّ و چو زيدى بايدت * گر جوِى بدهى جنيدى بايدت ]