فريد الدين العطار النيسابوري

168

منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى )

رنجِ اين دنياىِ دون تا كى تو را ؟ * لاشه‌اى نابوده زين لاشَى تو را تو بمانده روز و شب حيران و مست * تا دهد يك ذرّه زين لا شىء دست هر كه در يك ذرّه لاشَى گُم بوَد * كى بود ممكن كه او مردم بوَد هر كه را بگسست در لا شىء دم * او بود ، صد باره ، از لا شىء كم كارِ دنيا چيست ؟ بيكارى همه * چيست بيكارى ؟ گرفتارى همه هست دنيا آتِش افروخته * هر زمان خلقى دگر را سوخته چون شود اين آتشِ سوزنده تيز * شير مردى ، گر ازو گيرى گريز همچو شيران چشم ازين آتش بدوز * ور نه چون پروانه زين آتش بسوز هر كه چون پروانه شد آتش پرست * سوختن را شايد آن مغرور مست اين همه آتش تو را در پيش و پس * نيست ممكن گر نسوزى هر نفس در نگر تا هست جاىِ آن تو را * كاين چنين آتش نسوزد جان تو را . الحكاية و التمثيل خواچه‌اى مىگفت در وقتِ نماز * ك « اى خدا رحمت كن و كارم بساز . »