فريد الدين العطار النيسابوري

143

منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى )

صد هزاران پاره بر وى بيش بود * زان كه آن بخشنده بس درويش بود مردِ مجنون گفت « اى داناىِ راز * ژنده‌اى بر دوختى زان روز باز ! در خزانه‌ت جامه‌ها جمله بسوخت * كاين همه ژنده همى بايست دوخت ؟ صد هزاران ژنده بر هم دوختى * اين چنين درزى ز كى آموختى ؟ » كار آسان نيست با درگاهِ او * خاك مىبايد شدن در راهِ او بس كسا كامد بدين درگه ز دور * گه بسوخت و گه فروخت از نار و نور چون پس از عمرى به مقصودى رسيد * عينِ حسرت گشت و مقصودى نديد . الحكاية و التمثيل رابعه در راهِ كعبه هفت سال * گشت بر پهلو ، زهى تاجُ الرّجال ! چون به نزديكِ حرم آمد به كام * گفت « آخر يافتم حجّى تمام . » قصدِ كعبه كرد روزِ حج گزار * شد همى عذرِ زنانش آشكار باز گشت از راه و گفت « اى ذو الجلال * راه پيمودم به پهلو هفت سال چون بديدم روز بازارى چنين * اوفكندى در رهم خارى چنين