فريد الدين العطار النيسابوري

142

منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى )

عاقبت مىرفت چون ديوانه‌اى * خويش را افكند در ويرانه‌اى چون در آن ويرانه شد خوار و دژم * ديد با جاروب خود غربال هم شادمان شد پير و پس گفت « اى إله * اين چرا كردى جهان بر من سياه زهر كردى نانِ من بر جانِ من * گو برو جان بازگير اين نانِ من . » هاتفش گفتا كه « اى ناخوش منش * خوش نه آيد هيچ نان بىنان خورش چون نهادى نانِ تنها در كنار * در فزودم نان خورش ، منّت بدار . » الحكاية و التمثيل بود آن ديوانه دل برخاسته * برهنه مىرفت و خلق آراسته گفت « يا رب جُبّه‌اى دِه محكمم * همچو خلقانِ دگر كن خرّمم . » هاتفش آواز داد و گفت « هين * آفتابِ گرم دادم درنشين . » گفت « يا رب تا كيَم‌دارى عذاب * جُبَّه‌اى نبود تو را به ز آفتاب ؟ » گفت « رو ده روزِ ديگر صبر كن * تا تو را يك جُبّه بخشم بىسخن . » چون بشد ده روز ، مردِ سوخته * جُبّه‌اى آورد بر هم دوخته