فريد الدين العطار النيسابوري
135
منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى )
چون تو هرگز راه نشناسى ز چاه * بى عصاكش كى توانى بُرد راه ؟ نه تو را چشم است و نه ره كوته است * پير ، در راهت ، قلاووز ره است هر كه شد در ظلِ صاحب دولتى * نبودش در راه هرگز خجلتى هر كه او در دولتى پيوسته شد * خار در دستش همه گلدسته شد . الحكاية و التمثيل ناگهى محمود شد سوىِ شكار * اوفتاد از لشكرِ خود بر كنار پير مردى خاركش مىراند خر * خارِ وى افتاد و مىخاريد سر ديد محمودش چنان درمانده * خارِ او افتاده و خر مانده پيش شد محمود و گفت « اى بىقرار * يار خواهى ؟ » گفت « خواهم ، اى سوار گر مرا يارى كنى چِبْوَد از آن * من كنم سود و تو را نبوَد زيان از نكوروييت مىبينم نصيب * لطف نبوَد از نكورويان غريب . » از كرم آمد به زير آن شهريار * بُرد ، حالى ، دست چون گل سوىِ خار بارِ او بر خر نهاد آن سر فراز * رخشْ سوىِ لشكرِ خود راند باز