فريد الدين العطار النيسابوري
128
منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى )
هيبتى زان راه بر جان اوفتاد * آتشى در جانِ ايشان اوفتاد بر كشيدند آن همه بر يكدگر * چه پر و چه بال چه پاى و چه سر جمله دست از جان بشسته پاكباز * بارِ ايشان بس گران و ره دراز بود راهى خالى السّير اى عجب * ذرّهاى نه شرّ و نه خير اى عجب بود خاموشىّ و آرامش درو * نه فزايش بود و نه كاهش درو سالكى گفتش كه ره خالى چراست * هدهدش گفت اين ز عِزِ پادشاست . الحكاية و التمثيل بايزيد آمد شبى بيرون ز شهر * از خروشِ خلق خالى ديد دهر ماهتابى بود بس عالم فروز * شب شده از پرتوِ او مثلِ روز آسمان پر انجمِ آراسته * هر يكى كارِ دگر را خاسته شيخ چندانى كه در صحرا بگشت * كس نمىجنبيد در صحرا و دشت شورشى بر وى پديد آمد به زور * گفت « يا رب در دلم افتاد شور با چنين درگه كه در رفعت تو راست * اين چنين خالى ز مشتاقان چراست ؟ »