فريد الدين العطار النيسابوري
129
منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى )
هاتفى گفتش كه « اى حيرانِ راه * هر كسى را راه ندهد پادشاه عزّتِ اين در چنين كرد اقتضا * كز درِ ما دور باشد هر گدا چون حريمِ عزِ ما نور افكند * غافلانِ خفته را دور افكند سالها بُردند مردان انتظار * تا يكى را بار بود از صد هزار . » جملهء مرغان ز هول و بيمِ راه * بال و پر پر خون بر آوردند آه راه مىديدند پايان نا پديد * درد مىديدند درمان نا پديد بادِ استغنا چنان جَستى درو * كآسمان را پشت بشكستى درو در بيابانى كه طاووسِ فلك * هيچ مىسنجد درو بىهيچ شك ، كى بود مرغى دگر را در جهان * طاقتِ آن راه هرگز يك زمان ؟ چون بترسيدند آن مرغان ز راه * جمع گشتند آن همه يك جايگاه پيشِ هدهد آمدند از خود شده * جمله طالب گشته و بخرد شده پس به دو گفتند « اى داناىِ راه * بى ادب نتوان شدن در پيشِ شاه