فريد الدين العطار النيسابوري
93
منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى )
گر تو مىدارى جمالِ يار دوست * دل ، بدان ، كآيينهء ديدارِ اوست دل به دست آر و جمالِ او ببين * آينه كن جان ، جلالِ او ببين پادشاهِ توست بر قصر جلال * قصر روشن ز آفتاب آن جمال پادشاهِ خويش را در دل ببين * عرش را در ذرّهاى حاصل ببين هر لباسى كان به صحرا آمدهست * سايهء سيمرغِ زيبا آمده ست گر تو را سيمرغ بنمايد جمال * سايه را سيمرغ بينى بى خيال گر همه چل مرغ و گر سى مرغ بود * هر چه ديدى سايهء سيمرغ بود سايه از سيمرغ چون نبود جدا * گر جدا گويى از آن نبود روا هر دو چون هستند با هم باز جوى * در گذر از سايه وانگه راز جوى چون تو گم گشتى چنين در سايهاى * كى ز سيمرغت رسد سرمايهاى ؟ گر تو را پيدا شود يك فتح باب * تو درونِ سايه بينى آفتاب سايه در خورشيد گُم بينى مدام * خود همه خورشيد بينى و السّلام . الحكاية و التمثيل