فريد الدين العطار النيسابوري

94

منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى )

گفت چون اسكندر آن صاحبْ قبول * خواستى جايى فرستادن رسول چون رسول آخر خود آن شاهِ جهان * جامه پوشيدى و خود رفتى نهان پس بگفتى آنچه كس نشنوده است * گفتى « اسكندر چنين فرموده است . » در همه عالم نمىدانست كس * كين رسول اسكندر است آنجا و بس هيچ كس چون چشمِ اسكندر نداشت * گر چه گفت اسكندرم ، باور نداشت . چون همه مرغان شنودند اين سخن * نيك پى بردند اسرارِ كهن جمله با سيمرغ نسبت يافتند * لا جرم در سير رغبت يافتند زين سخن يكسر به ره باز آمدند * جمله همدرد و هماواز آمدند زو بپرسيدند كاى استادِ كار * چون دهيم آخر درين ره دادِ كار زان كه نبود در چنين عالى مقام * از ضعيفان اين روش هرگز تمام . جواب هدهد هدهدِ رهبر چنين گفت آن زمان * كان كه عاشق شد نه انديشد ز جان چون به تركِ جان بگويد عاشقى * خواه زاهد باش خواهى فاسقى هست راهى سوىِ هر دل شاه را * ليك ره نبود دلِ گمراه را گر برونِ حجره شه بيگانه بود * غم مخور ، چون در درون ، هم خانه بود . الحكاية و التمثيل چون اياز از چشمِ بد رنجور شد * عافيت از چشمِ سلطان دور شد ناتوان بر بسترِ زارى فتاد * در بلا و رنج و بيمارى فتاد چون خبر آمد به محمود از اياس * خادمى را خواند شاهِ حق شناس گفت « مىرو تا به نزديكِ اياز * پس به دو گوى اى ز شه افتاده باز ، دور از روىِ تو زان دورم ز تو * كز غمِ رنجِ تو رنجورم ز تو تا كه رنجورى تو فكرت مىكنم * تا تو رنجورى ندانم يا منم گر تنم دور اوفتاد از هم نفس * جانِ مشتاقم به دو نزديك بس مانده‌ام مشتاقِ جانى از تو من * نيستم غايب زمانى از تو من چشمِ بد بدكارىِ بسيار كرد * نازنينى را چو تو بيمار كرد . » اين بگفت و گفت « در ره زود رو * همچو آتش آى و همچون دود رو پس مكن در ره توقّف زينهار * همچو آب از برق مىرو ، برق وار گر كنى در راه يك ساعت درنگ * ما دو عالم بر تو گردانيم تنگ . » خادمِ سر گشته در راه ايستاد * تا به نزديكِ اياز آمد چو باد ديد سلطان را نشسته پيشِ او * مضطرب شد عقلِ دور انديشِ او لرزه بر اندامِ خادم اوفتاد * گوييا در رنجِ دايم اوفتاد گفت با شه چون توان آويختن ؟ * اين زمان خونم بخواهد ريختن خورد سوگندان كه « در ره هيچ جاى * نه باستادم نه بنشستم ز پاى من ندانم ذرّه‌اى تا پادشاه * پيش از من چون رسيد اين جايگاه شه اگر دارد اگر نه باورم * گر درين تقصير كردم كافرم . » شاه گفتش « نيستى مجرم درين * كى برى تو راه اى خادم درين من رهى دزديده دارم سوىِ او * زان كه نشكيبم دمى بى روىِ او هر زمان زان ره به دو آيم نهان * تا خبر نبود كسى را در جهان راه دزديده ميانِ ما بسىست * رازها در ضمنِ جانِ ما بسىست از برون گر چه خبر خواهم ازو * در درونِ پرده آگاهم ازو راز اگر مىپوشم از بيرونيان * در درون با اوست جانم در ميان . »