فريد الدين العطار النيسابوري
92
منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى )
و آن كه نامِ او براندى بر زفان * قطع كردندى زفانش در زمان ور كسى انديشه كردى زان وصال * عقل و جان بر باد دادى زان محال روز بودى كز غمِ عشقش هزار * مىبمردند اينْت عشق و اينْت كار ! گر كسى ديدى جمالش آشكار * جان بدادى و بمُردى زار زار مردن از عشقِ رخِ آن دلنواز * بهتر از صد زندگانىِ دراز نه كسى را صبر بودى زو دمى * نه كسى را تابِ او بودى همى خلق مىمُردند دايم زين طلب * صبر نه با او و بى او ، اى عجب گر كسى را تاب بودى يك زمان * شاه روىِ خويش بنمودى عيان ليك چون كس تابِ ديدِ او نداشت * لذّتى جز در شنيدِ او نداشت چون نيامد هيچ خلقى مردِ او * جمله مىمردند و دل پر دردِ او آينه فرمود ، حالى ، پادشاه * كاندر آيينه توان كردن نگاه [ شاه را قصرى نكو بنگاشتند * و آينه اندر برابر داشتند بر سرِ آن قصر رفتى پادشاه * وانگهى در آينه كردى نگاه ] روىِ او از آينه مىتافتى * هر كس از رويش نشانى يافتى .