فريد الدين العطار النيسابوري
مقدمه 38
ديوان عطار ( فارسى )
دل قابل صورت حياتست اى جان * جان آينهء جمال ذاتست اى دل فرد اوهام مصافيان چو گردد صافى * بينند بدل هر آنچه بينند به چشم در صفحهء 260 و 261 شش رباعى زير بدين ترتيب نوشته شده است : مىپندارى كه بحر كلّى پيداست * چل سال بمير كين چنين نايد راست بحريست كه چون نگه كنى از چپ و راست * هر قطره حجاب صدهزاران درياست و له « 1 » در باديهء عشق تو مهجور بسيست * وز بادهء سوداى تو مخمور بسيست گر در ره چون تويى فرومانم من * معذورم دار از آنكه معذور بسيست و له فيه چون باديهء عشق مرا پيش آمد * هر گامم ازو ز صد جهان بيش آمد دل رفت و در آن باديه تك زد عمرى * خود باديه او بود چو با خويش آمد و له فيه هر روز ره فراقت از سر گيرم * هر شب ز غم تو ماتمى « 2 » برگيرم چون در دل من نشستهاى پيوسته * اى جان و جهان دل از تو چون برگيرم و له فيه چندانكه بعشق او همه پويم من * در دردم و درد او همىجويم من كو سوختهاى كه جان او مىسوزد * تا بو كه بداند كه چه مىگويم من
--> ( 1 ) - كذا در اصل ( 2 ) - ظ : ماتمى درگيرم