فريد الدين العطار النيسابوري

مقدمه 15

ديوان عطار ( فارسى )

كسى كز حقيقت خبردار باشد 210 دلى كز عشق او بيمار باشد 211 چه دانستم كه اين درياى بىپايان چنين باشد 211 حديث فقر را محرم نباشد 213 عشقت ايمان و جان بخشد 213 هر زمانم عشق ماهى در كشاكش مىكشد 214 هر زمان عشق تو در كارم كشد 215 قوت بار عشق تو مركب جان نمىكشد 215 نور روى ترا نظر نكشد 216 نه دل چو غمت آمد از خويشتن انديشه 217 كجاييد اى سراندازان كه آن هشيار مست آمد 218 در قعر جان مستم دردى پديد آمد 218 در عشق بسر نخواهم آمد 219 كارم از عشق تو بجان آمد 219 ره عشاق بىما و من آمد 220 لعل تو بجان‌فزايى آمد 221 دى پير من از كوى خرابات برآمد 221 يك روز بتم مست ببازار برآمد 222 نقد قدم از مخزن اسرار برآمد چون گنج عيان شد 223 عشق تو ز سقسين و ز بلغار برآمد 224 سرمست ببوستان برآمد 224 چو ترك سيم برم صبحدم ز خواب درآمد 225 نگارم دوش شوريده درآمد 227 مستغرقى كه از خود هرگز بسر نيامد 227 دلا ديدى كه جانانم نيامد 228 عاشقان زنده‌دل بنام تواند 229 آنها كه در هواى تو جانها بداده‌اند 229 آنها كه پاى در ره تقوى نهاده‌اند 230 عاشقان از خويشتن بيگانه‌اند 230 پيش رفتن را چو پيشان بسته‌اند 231 ز لعلت زكاتى شكر مىستاند 232 نه قدر وصال تو هر مختصرى داند 233 دلى كز عشق تو جان برفشاند 233 روى تو كافتاب را ماند 234 عقل در عشق تو سرگردان بماند 235 اى دريغا كان همه پندار دانايى نماند 236 دلم بىعشق تو يك‌دم نماند 236 گرد ره تو كعبه و خمار نماند 237 آن را كه غمت به خويش خواند 238 چون تتق از روى آن شمع جهان برداشتند 238 چون سيمبران روى بگلزار نهادند 239 عاشقانى كز نسيم دوست جان مىپرورند 240 از مى عشق نيستى هر كه خروش مىزند 241 چون لبش درج گهر باز كند 242 هر كه درين دايره دوران كند 243 آفتاب رخ آشكاره كند 244 هر زمانى زلف را بندى كند 245 دل ز ميان جان و دل قصد هوات مىكند 245 هر كه عزم عشق رويش مىكند 246 عشق توأم داغ چنان مىكند 246 زلف شبرنگش شبيخون مىكند 247 گر فلك ديده بر آن چهرهء زيبا فكند 248 چو تاب در سر آن زلف دل‌ستان فكند 249 دل نظر بر روى آن شمع جهان مىافكند 250 سرمستى ما مردم هشيار ندانند 251 عاشقان چون به هوش بازآيند 251 اصحاب صدق چون قدم اندر صفا زنند 252 آنها كه در حقيقت اسرار مىروند 253 دل ز جان برگير تا راهت دهند 254 قومى كه در فنا بدل يكدگر زيند 255 هر كه سرگردان اين سودا بود 257 شبى كز زلف تو عالم چو شب بود 258 آن را كه ز وصل او خبر بود 258 عشق بىدرد ناتمام بود 259 آنچه نقد سينهء مردان بود 260 عشق را پير و جوان يكسان بود 261 آن را كه ز وصل او نشان بود 261 هر كرا با لب تو پيمان بود 262 هر كرا انديشهء درمان بود 263 زلف تو كه فتنهء جهان بود 264 هر كرا ذره‌اى وجود بود 265 هر كرا در عشق تو كارى بود 265 مرد يك موى تو فلك نبود 266 چون در غم تو جز جان چيزى دگرم نبود 267 كسى كو خويش بيند بنده نبود 268 با لب لعلت سخن در جان رود 269