فريد الدين العطار النيسابوري
مقدمه 14
ديوان عطار ( فارسى )
زين درد كسى خبر ندارد 145 دلى كز عشق جانان جان ندارد 145 اگر درمان كنم امكان ندارد 146 بار دگر پير ما رخت بخمار برد 146 آتش عشق آبكارم برد 147 عشق تو به سينه تاختن برد 147 نام وصلش به زبان نتوان برد 148 درد من از عشق تو درمان نبرد 149 هر چه نشان كنى تويى راه نشان نمىبرد 150 دم عيسيست كه با باد سحر مىگذرد 150 از كمان ابروش چون تير مژگان بگذرد 151 هر دل كه وصال تو طلب كرد 152 چون شراب عشق در دل كار كرد 153 بس نظر تيز كه تقدير كرد 154 تا دوست بر دلم در عالم فراز كرد 154 عشق تو مست جاودانم كرد 155 دست با تو در كمر خواهيم كرد 156 پشت بر روى جهان خواهيم كرد 157 ترسا بچهاى ناگه قصد دل و جانم كرد 158 زلف تو مرا بند دل و غارت جان كرد 159 هر كرا عشق تو سرگردان كرد 160 عزم خرابات بىفنا نتوان كرد 161 روى در زير زلف پنهان كرد 161 بىلعل لبت وصف شكر مىنتوان كرد 162 چون باد صبا سوى چمن تاختن آورد 164 خطت خورشيد را در دامن آورد 165 زين دم عيسى كه هر ساعت سحر مىآورد 166 چو طوطى خط او پر برآورد 167 لوح چو سيمت خطى چو قير برآورد 167 چو جان و دل ز مى عشق دوش جوش برآورد 168 دل دست بكافرى برآورد 169 خطى سبز از زنخدان مىبرآورد 170 زنده عشق تو آب زندگانى كى خورد 170 درد من هيچ دوا نپذيرد 171 چون زلف بىقرارش بر رخ قرار گيرد 172 چو بخنده لب گشائى دو جهان شكر بگيرد 173 چون پرده ز روى ماه برگيرد 174 چو قفل لعل بر درج گهر زد 174 دست در دامن جان خواهم زد 175 عشق آمد و آتشى بدل در زد 176 دل به سوداى تو جان دربازد 177 ترسا بچهء مستم گر پرده براندازد 177 گر از گرهء زلفت جانم كمرى سازد 179 گر آه كنم زبان بسوزد 180 مرا سوداى تو جان مىبسوزد 180 اگر ز پيش جمالت نقاب برخيزد 181 گرچه ز تو هر روزم صد فتنه دگر خيزد 181 هر روز غم عشقت بر ما حشر انگيزد 182 دل براى تو ز جان برخيزد 183 اگر ز زلف توام حلقهاى به گوش رسد 183 بوى زلف يار آمد يارم اينك مىرسد 184 هم بلاى تو بجان بىقراران مىرسد 185 جان در مقام عشق به جانان نمىرسد 187 در صفت عشق تو شرح و بيان نمىرسد 189 از سر زلف دلكشت بوى بما نمىرسد 189 مرد ره عشق تو از دامن تر ترسد 190 ذوق وصلت به هيچ جان نرسد 191 شكن زلف چو ز نار بتم پيدا شد 192 اى به خود زنده مرده بايد باشد 193 پير ما وقت سحر بيدار شد 193 قصهء عشق تو چون بسيار شد 195 يك شرر از عين عشق دوش پديدار شد 196 در راه تو هر كه راهبر شد 197 چو خورشيد جمالت جلوهگر شد 198 برقع از خورشيد رويش دور شد 199 بار دگر پير ما مفلس و قلاش شد 200 بيچاره دلم در سر آن زلف بخم شد 201 چون عشق تو داعى عدم شد 202 گر در صف دينداران ديندار نخواهم شد 202 هر كه در باديهء عشق تو سرگردان شد 203 هر كه در راه حقيقت از حقيقت بىنشان شد 204 جهان از باد نوروزى جوان شد 205 در راه عشق هر دل كو خصم خويشتن شد 206 تا نور او ديدم دو كون از چشم من افتاده شد 207 پير ما از صومعه بگريخت در ميخانه شد 209 تا دل لايعقلم ديوانه شد 210