عمر السهروردي ( مترجم : ابومنصور اصفهانى )

31

عوارف المعارف ( فارسى )

ملامتى و قلندرى ، آن باشد كه ، ملامتى [ در اخفاى عبادات كوشد ، و قلندر در خرق عادات ، و ملامتى ] در جملهء خيرات و اعمال و طاعات سعى نمايد و زيادتى مرتبهء خود را در آن بيند ، امّا از چشم خلايق مخفى و پوشيده مىدارد ، و حركات و سكنات ايشان ، همچنان باشد كه حركات [ و سكنات ] عوام . تا هيچ‌كس ، بر اعمال و احوال ايشان اطّلاع نيابد . و قلندرى آن باشد كه اساس ظاهر نگه ندارد . و ذوق دل ، سرمايهء خود ساخته باشد . و صوفى آن باشد كه ، مراد چيزها و وضع آن بداند و در آن انديشه كند ، و اوقات و احوال خود معمور دارد ، و بدانچه مراد و اختيار حق سبحانه و تعالى باشد ، و در اركان شريعت و حدود طريقت ، احتياط و تحرّز بجاى آرد . و از اعمال و احوال ، آنچه پنهان بايد داشت ، پنهان مىدارد . و آنچه آشكارا بايد كرد ، آشكارا كند ، به عقلى وافى و علمى صافى و قدمى ثابت در توحيد ، و در ترشيح نهال شجرهء توحيد سعىهاى بليغ نمايد ، تا از آن شجره ، ثمرهء حقيقت الحقائق بيابد ، از وجد آن حال به زبان وجد ، اين ترنّم آغاز كند شعر : بيار بادهء روشن كه يار يار آمد * نهال دولت و اقبال ما ، به بار آمد قدم به كوى قِدم درنه ، از طريق عدم * كه باز كار سبك گشت و كار و بار آمد فلك غلامى ما را به جان كمر بندد * چو دولت نظر آن بزرگوار آمد ودايع ملكوت و بدايع جبروت * به جمله هر چه درين مملكت به كار آمد همه به يك دمه همچون‌كه برف و باد دمه * ز لطف حضرت بر فرق ما نثار آمد عجب مدار و فسرده مباش ، كز كرمش * شگفت نيست كزين صد هزار بار آمد نه هدهدى ز سليمان چو يك كرشمه گرفت * لطيف شكل و قباپوش و تاجدار آمد به خيره آخر يوسف سرير چاه گزيد * به هرزه آخر حلّاج تاج دار آمد طايفه‌اى هستند كه نسبت خود ، به طايفهء صوفيان كنند و در زىّ [ و ] لباس ايشان باشند ، و مذهب اهل اباحت دارند ، و از منهيّات و محرّمات شريعت احتراز نكنند ، و به مراسم و آداب شرع قيام ننمايند ، و چنان نمايند كه ، اندرون ما پاك است از آلايش و كدورتها [ و ] مخالفات حضرت الهيّت ، و و اصل شديم ، و آنچه مراد و مطلوب بود ، بيافتيم ، و انقياد نمودن اوامر شرع را ، كار عوام است و ضعفا . و مقام ما ، فوق اين مقامات است . شيخ - رضى اللّه عنه - گفت : آنان كه اين صفت دارند ، و اين راه سپرند ، در عين الحاد و زندقه باشند ، و به تعاطى معاصى دست درازى كرده ، و دواعى شهوات نفسانى ، و هواجس شيطانى ، ايشان را در مشارع لذّات بر خلاف شارع برده ، و اسير شيطان و محبوس هواى نفس آمده ، و از غرور ، اين ورطهء هايل ، اعلى درجات دانسته ، و از مجالست و مخالطت اين قوم ، اعراض بايد كرد . تا آنگه كه ، مزاج اعمال ايشان ، بر قانون صحّت به اعتدال شريعت گرايد . و ببايد دانست كه : هر حقيقت كه شريعت آن را ردّ كند ، عين جهل و زندقهء محض باشد ، و در عاقبت به وصمت ندامت و سمت ملامت موسوم شود . و منقول است از امير المؤمنين عمر -