روزبهان البقلي الشيرازي ( شطاح فارس )

8

عبهر العاشقين ( فارسى )

و عين حقيقت در صورت آدم - عليه السّلام - بىنشان بود ، جائى كه گويمش كه شهر خداى جاى جانست و جان ندارد . در خوش‌دلى سرا « 2 » گشود و غرچهء عشق ديد ، به چابكى و رعنائى خواست كه از من سر بپيچاند . گفتم « عكس روح تو با روح متّحد صفاء صورت اشياء ، ظلّ ديوار كعبهء قدرت ، سايهء جان ما تست ؛ اين چه بدخوئى بود ؟ چون كار عشق بدين سامانست ، برگشتن از ما كار خامانست . » گفت « چند گوئى ، سخن عشق نكته است و نايافته ، كام عشق از عشق خفته است ؛ اگر ترا ملال نيست ، ما را كارست . » اشارت در آن ، بيت : يك‌دمى من كه با تو گفتم غم * به همه عمر ندهم آن يكدم . ( 18 ) گفت « بديدم ، صوفئى راه اباحت نيست و مرا نگرستن كار اهل ولايت نيست . نظر صائب تفكّر در مقادير است ، و البّاء « 11 » حقيقت را نظر حسن قدرت قادر در حسن تصوير است ؛ نفس را در اين عالم حظّ نيست ، كه هر كه را نفس پيش رو باشد ، در معرفت به حقيقت مرد نيست . تأمّل به عين الحقّ ، ان كنت ناظرا الى صنعة فيها بديع و فاطر « 14 » [ a 7 ] و كن ناظرا بالحقّ قدرة قادر . ( 19 ) از آن همه بامتحان گفت « اى صوفى ! در آن عشق اين عشق را چه كار است ؟ » گفتم كه « عشق تو در بدايت آن عشق و شرط التباس مبتدى و منتهى را در سكر عشق الهى ناچار است . » گفت « عشقم

--> ( 2 ) سرا A : شايد « مرا » . ( 11 ) الباء : شايد « ابناء » . ( 14 ) و فاطر A : شايد پس ازين كلمه مصراعى محذوف باشد .