روزبهان البقلي الشيرازي ( شطاح فارس )

90

شرح شطحيات ( فارسى )

قدم را مقدم شد . نجوم عقول ملكوتى و ملكى در آفتاب تجلّى منطمس گشت . طور همرنگ موسى شد . آينهء وجود بر سبحات تجلّى رسوم علم برخاست . جسم و جان يك رنگ شدند ، آنگه همرنگ جان جان شدند . افعال در حدث و حدث در افعال مضمحل گشت . صفات روى بنمود ، كاروانگاه تجلّى تركان استوا غارت كردند . قدم بر عدم مستولى شد ، روح اوّل نفخ اوّل شد . از دم ثعبان سحر خوار جهان طبيعت بىپاى و سر شد . ( 145 ) چون عدم نماند ، وجود بماند . وجود همرنگ وجود شد ، عدم همرنگ قدم . از حقّ مرآت قدس در عالم جان بىجان عاشق پيدا شد . عاشق گفت « عدم كجا شد ؟ چون وجود ناپيدا شد ، من كيستم ؟ » در آينهء هويّت افتاد . جملهء آينه جانان ديد ؛ خود در ميان جان جان ديد . بهر ذرّه‌ئى از حقّ زبان ديد . چون چنان ديد ، عشق را از عاشق و عاشق از معشوق نشناخت . حلاوت ربوبيّت و استواء قدم او را مست كرد . حقّ بحقّ خود را بستود . گفت « سبحانى ! » اگر در صحو شدى ، شطح برسم احمد گفتى . چون احديّت بر آن مهتر كائنات مستولى شد ، از بحر وحدت قطره‌اى برانداخت ، گفت « لست كأحدكم » . چون از آب و گل و از جان و دل منقطع گشت ، نسبت احديّت با احديّت پيوست . حقّ بدين اشارت بر صحّت اتّحادش گواه شد كه « ما كان محمّد أبا أحد من رجالكم » . جمله عين جمع است ، اگر بدانى . اين جمله همه رنگ است در دهان جان .