أحمد بن محمد بن زيد الطوسي
35
جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى )
ديگر ، قصّه « 1 » و حال يوسف را عليه السلام « 2 » نيكو گفت : « نَحْنُ نَقُصُّ عَلَيْكَ أَحْسَنَ الْقَصَصِ . » « 1 - » گروهى گفتند : « اى « 3 » اعجب القصص . » اين قصّه عجبترين قصّهاست « 4 » ، زيرا كى در ميان دو ضدّ جمع بود . هم فرقت بود هم وصلت ، هم محنت بود هم شادى ، هم راحت بود هم آفت ، هم وفا بود هم جفا ، هم مالكى بود هم مملوكى « 5 » . در بدايت بند و چاه بود ، در نهايت تخت و گاه « 6 » بود . باوّل بيم و هلاك بود و به آخر عزّ و ملك بود . پس چون درو اين چندين اندوه و طرب « 7 » بود ، در نهاد خود شگفت و عجب بود . و اين بس عجب مدار ، فرداى قيامت در آن صحراى عرض و هيبت حال بندهء درويش با خداوند « 8 » خويش هزار بار ازين عجبتر باشد . درويش را امروز ذلّ و خوارى « 9 » بود ، فردا روح و شادى بود . امروز درد و انديشه و آه « 10 » باشد فرداش عزّ و دولت « 11 » و جاه باشد . امروز در ميان خلق به هر بدى خرسند بود ، فردا قرين قبول اقبال خداوند بود « 12 » . مىآيد « 13 » كى آن « 14 » بنده را از خاك برانگيزند « 15 » ، با گونهاى زرد و دلى « 16 » پربيم و درد ، با چشمى « 17 » گريان و جسمى ناتوان . فرشتگان « 18 » گرد او درآيند تا بمقام عرضش « 19 » آرند . پادشاه عالم گويد : « ملائكتى هوّنوا على انفسكم كى أسأله عن حاله فانّه بان عن الاهل غريبا و بات فى القبر فريدا . » بگذاريد تا نخست منش بپرسم كى روزگارهاست تا از قوم و از « 20 » اهل خود جدا رفته « 21 » است و مدّتهاست كى در گور و لحد تنها خفته « 22 » است . پس ملك تعالى « 23 » گويد :
--> ( 1 ) - ندارد ( 2 ) - ندارد ( 3 ) - ندارد ( 4 ) - قصصها ( 5 ) - + بود ( 6 ) - كلاه ( 7 ) - شادى ( 8 ) - خداى ( 9 ) - در متن : دل خوارى ( 10 ) - درد و اندوه ( 11 ) - ندارد ( 12 ) - ندارد ( 13 ) - در خبر است ( 14 ) - فردا ( 15 ) - برانگيزاند ( 16 ) - دل ( 17 ) - متن : چشم ( 18 ) - فريشتگان ( 19 ) - عز وصلش . در متن : عرضاش ( 20 ) - ندارد ( 21 ) - ندارد ( 22 ) - ندارد ( 23 ) - ندارد ( 1 - ) سورهء يوسف / 3