أحمد بن محمد بن زيد الطوسي

31

جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى )

« حسبى ايّها الرجل . » بس بود اى مرد ، تا كى دل مرا زير و زبر كنى « 1 » ؟ ! ايمان آورم « 2 » بدان صانعى كى در « 3 » صنع او نظر كنى . ديگر كلام خود را نيكوتر « 4 » گفت : « اللّه نزّل احسن الحديث كتابا » . گفت : سخن من نيكوترين سخنهاست ، زيرا « 5 » كى در او امر و نهى است و وعد و وعيد است « 6 » ، ثواب و عقاب است « 7 » ، وفا و صفا است « 8 » ، وصل و فصلست ، حكمت و عبرت است « 9 » . هرچ از حكمت حكما و علوم « 10 » علما در عالم مظهرست در يك آيت از آيات قرآن مضمر است . مصطفى صلع گفت : « القرآن بحر عميق لا يدرك قعره . » گفت . مثل قرآن مثل دريا است « 11 » كى قعر آن بىمنتها است « 12 » ، درو « 13 » هزار عالم « 14 » گوناگون است ، بهر عالمى « 15 » هزار فهم ببايد تا حقيقت آن دريابد « 16 » . ديگر دين مسلمانى را نيكوتر « 17 » گفت : « و من احسن دينا ممّن اسلم وجهه للّه » . زيرا كى بناى او بر نظافت است ، قوله عليه السّلام « 18 » : « بنى الاسلام على النّظافة . » و ختم او بر « 19 » شهادت است . هر كى در مسلمانى « 20 » در بدايت با نظافت بود و در نهايت با شهادت بود ، او از « 21 » اهل نجات و سعادت بود « 22 » ، « من كان فى اوّل ديوانه خير و [ فى ] آخر ديوانه خير غفر ما بين الخيرين » ، هر كى را در اول ديوانش نيكى بود و در آخر ديوانش نيكى بود ، بيامرزند آنچ ميان هر دو خير بود . دليل بر آن كى « 23 » دين مسلمانى نيكوترين دينهاست ، آنست كى فرداى قيامت چندانك يكى از خواصّ علماء اديان ديگر را شفاعت بود ، يكى را از عوام دين اسلام شفاعت بود ، و چندانك يكى را « 24 » از پيغامبران اديان ديگر شفاعت بود ، يكى را از علماء « 25 » دين اسلام شفاعت بود ، و چندانك كلّ و جملهء « 26 » پيغامبران

--> ( 1 ) - كردى ( 2 ) - آوردم ( 3 ) - تو در ( 4 ) - نيكو ( 5 ) - از بهر ( 6 ) - ندارد ( 7 ) - ندارد ( 8 ) - ندارد ( 9 ) - ندارد ( 10 ) - علم ( 11 ) - + آن دريايى ( 12 ) - بىقعر و منتهاست ( 13 ) - در قرآن ( 14 ) - علم ( 15 ) - علمى ( 16 ) - بدانند و دريابند ( 17 ) - نيكو ( 18 ) - عليه الصلاة و السلم ( 19 ) - ندارد ( 20 ) - ندارد ( 21 ) - ندارد ( 22 ) - ندارد ( 23 ) - ندارد ( 24 ) - ندارد ( 25 ) - + اين ( 26 ) - ندارد