أحمد بن محمد بن زيد الطوسي

470

جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى )

اندوه مدار كى ترا جمال و جوانى آمد ، و مرا عطف و مهربانى آمد . اكنون عقد مصاهرت بنديم و « 1 » بر بساط معاشرت بنشينيم . [ زليخا ] « 2 » روى ازو دركشيد . گفت : يا يوسف معذور دار كى اگر در آن وقت او « 3 » را بشناختمى ، هرگز به تو نپرداختمى . پس برخاست « 4 » تا برود . يوسف دامن وى بگرفت « 5 » . زليخا دامن دركشيد پيراهن او « 6 » بدريد . زليخا روى وا « 7 » پس كرد و گفت : « قميص بقميص « 8 » . » گفت : يا يوسف پيراهن آن « 9 » تو بدريدم ، و هزار « 10 » بلا و محنت بكشيدم « 11 » و از ملامت‌كنندگان چندان « 12 » ملامت بديدم . اكنون قصاص « 13 » پيراهن بازستدى . از راه خطبهء ما « 14 » درگذر « 15 » و آهنگ يار ديگر كن . كى در آن وقت از آن خود بودم « 16 » ، اكنون از آن حق‌ام « 17 » . يوسف را شيفتگى « 18 » زيادت شد « 19 » ، صبر و آرام ازو دور تر شد « 20 » . آورده‌اند كى يوسف « 21 » ريّان را وسيلت ساخت ، چهل بار ريّان را بزليخا فرستاد « 22 » و شفاعت كرد ، او را از بهر يوسف « 23 » بخواست ، اجابت نكرد « 24 » . تا چهل روز برآمد . « 25 » در آن چهل روز از عشق زليخا آن محنت ديده بود ، كى زليخا در آن چهل سال « 26 » نديده بود . « 27 » جبرئيل آمد و گفت : يا يوسف ملك تعالى مىگويد : كى زليخا در آن وقت ما را نشناخته بود « 28 » ، اكنون جمال « 29 » ما به ديدهء سرّ خود بديد « 30 » ، ما را به مهر « 31 »

--> ( 1 ) - + آنگه ( 2 ) - متن ندارد ( 3 ) - حق ( 4 ) - در متن : برخواست ( 5 ) - بكشيد ( 6 ) - ندارد ( 7 ) - باز ( 8 ) - در متن : قميصهن بقميصى ( 9 ) - ندارد ( 10 ) - هزاران ( 11 ) - بچشيدم و هزاران درد و رنج بكشيدم ( 12 ) - از « از ملامت . . . » ندارد ( 13 ) - + بقصاص ( 14 ) - + گذر كن ( 15 ) - « درگذر » ندارد ( 16 ) - بوديم ( 17 ) - حقيم ( 18 ) - در متن : شگفتى ( 19 ) - + و عشق بر عشق بيفزود ( 20 ) - از « صبر و آرام . . . » ندارد ( 21 ) - + ملك ( 22 ) - ندارد ( 23 ) - + خطبه كردن اجابت كرد اجابت نيافت ( 24 ) - از « بخواست . . . » ندارد ( 25 ) - + يوسف ( 26 ) - + از يوسف ( 27 ) - + پس ( 28 ) - نشناخت ( 29 ) - + با كمال سلطان محبت ما ديده است محبت ( 30 ) - « به ديدهء سر خود بديد » ندارد ( 31 ) - « را به مهر » ندارد