أحمد بن محمد بن زيد الطوسي

471

جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى )

بر همه عالم برگزيد « 1 » . آن‌كس كى چون منى يابد « 2 » ، بوصل تو كى شتابد « 3 » . يوسف گفت : ملكا با من در عشق او همان خواهى كرد كه بازو « 4 » در راه « 5 » من كردى ؟ خطاب آمد كى : چهل بار ريّان را به شفاعت « 6 » بردى « 7 » ، يك‌بار رحمن را به شفاعت آر « 8 » تا رغبت بينى . پس يوسف گفت : « يا زليخا به حق اللّه عليك ان لا تؤذينى بفراقك . » زليخا از خانه بدر آمد و گفت : شفيعى بزرگوار است « 9 » ، چه مىخواهى « 10 » ؟ گفت : آنچ تو « 11 » در بدايت از من « 12 » خواستى ، من « 13 » در نهايت از تو « 14 » مىخواهم « 15 » . زليخا اجابت كرد « 16 » . شهر بياراستند « 17 » و آن عهد و مصاهرت ميان يوسف و زليخا « 18 » ببستند . چون يوسف « 19 » به دو رسيد او را بكر يافت . ملك تعالى او را دو فرزند داد از زليخا : يكى ميشا نام كرد و يكى افراييم . و دخترى « 20 » ديگر آورد ، نام او رحمه كردند « 21 » . و القصّة بطولها . پس چون يوسف در صبر راحت و سلوت « 22 » ديد ، و زليخا در صبر نعمت و وصلت « 23 » ديد [ 109 ب ] ملك تعالى بنده را « 24 » بصبر دعوت كرد « 25 » ، « يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اصْبِرُوا وَ صابِرُوا . » « 1 - » گفت مپنداريد « 26 » كى من اين معاملت خاص با ايشان كردم ، هر بنده كى در محنت روى بصبر و احسان نهد ، و تن در تسليم و ايمان نهد « 27 » ، ما او را برداريم . و جزاى او را به دنيا و عقبى ضايع نگذاريم . قوله : « نُصِيبُ بِرَحْمَتِنا مَنْ نَشاءُ وَ لا نُضِيعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِينَ . » « 2 - » پس گفت مملكت يوسف

--> ( 1 ) - برگزيده است ( 2 ) - را داند و شناسد ( 3 ) - نپردازد ( 4 ) - با وى ( 5 ) - + مهر ( 6 ) - + پيش وى ( 7 ) - + اجابت نديدى ( 8 ) - بر ( 9 ) - آوردى ( 10 ) - ندارد ( 11 ) - ندارد ( 12 ) - ما ( 13 ) - ما ( 14 ) - + آن ( 15 ) - مىخواهيم پس ( 16 ) - « زليخا اجابت كرد » ندارد ( 17 ) - + و عقد نكاح ( 18 ) - از « و آن عهد . . . » ندارد ( 19 ) - ندارد ( 20 ) - + را رحيمه ( 21 ) - از « ديگر آورد . . . » ندارد ( 22 ) - سلوت و راحت ( 23 ) - وصلت و نعمت ( 24 ) - « بنده را » ندارد ( 25 ) - + قوله تعالى ( 26 ) - مپندار ( 27 ) - دهد ( 1 - ) سورهء آل عمران / 200 ( 2 - ) سورهء يوسف / 56