أحمد بن محمد بن زيد الطوسي

466

جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى )

موعظه : اى زليخا يوسفت مىبايد « 1 » « 2 » ، در آن فرقت و محنت خويش باش « 3 » . درويشا « 4 » خالقت مىبايد « 5 » در سوز « 6 » عشق « 7 » و آتش باش . « 8 » آورده‌اند كى يوسف يك روز « 9 » بدين « 10 » نسق كى ياد كرديم بر نشست و بميدان شد . آن « 11 » نعرهء حجّاب به گوش زليخا رسيد ، كنيزكان را گفت : زود مرا برداريد « 12 » و به راه « 13 » يوسف بريد . گفتند : مقصود چيست ؟ گفت : اگر مال و جوانيم بكاست ، عشق و مهربانيم « 14 » برجاست . امروز آن روز است كى به بازار ملامت درتازم ، و دست برآرم « 15 » عنان يوسف گيرم « 16 » ، يا در كعبهء وصال « 17 » سر برافرازم ، يا در باديهء فراق « 18 » جان دربازم . او را بر سر « 19 » راه يوسف بردند . چون يوسف قصد باز گشتن كرد ، زليخا آواز برآورد گفت : « يا يوسف به حق الذى اعزّك و اذلّنى ان تقف ساعة و لا تغيب عنى . » يوسف باز نگرست « 20 » ، گفت : « من انت ؟ » گفت « 21 » : تو كه‌اى ؟ زليخا « 22 » گفت : يا يوسف شرط نباشد « 23 » كى به اشخاص « 24 » دولت دست در آغوش كنى « 25 » ، عاجزان حضرت را فراموش كنى « 26 » . گفت : يا زليخا توى ؟ گفت : من روزى بودم ، اكنون همه توى . پس يوسف خواست تا او را در دعوى « 27 » خود بيازمايد . گفت : يا زليخا آن گنج و مالت كجا شد ؟ گفت « 28 » در سر كار تو شد گفت : آن جمالت « 29 » كجا شد ؟ گفت در سر كار تو شد . گفت : آن « 30 » حرمت و

--> ( 1 ) - ندارد ( 2 ) - + صبر كن اى درويش اگر خالقت بايد صبر كن اى زليخا چون يوسفت بايد در عنا شكيبايى كن اى درويش خالقت بايد با بلا آشنايى كن اى زليخا يوسفت بايد به جوش باش ( 3 ) - از « در آن . . . » ندارد ( 4 ) - اى درويش ( 5 ) - ندارد ( 6 ) - سوزش ( 7 ) - ندارد ( 8 ) - + قصه ( 9 ) - « يك روز » ندارد ( 10 ) - برين ( 11 ) - آواز ( 12 ) - برگيريد ( 13 ) - بر سر راه ( 14 ) - مهربانى او هنوز ( 15 ) - در بازم و در ( 16 ) - آويزم ( 17 ) - + او ( 18 ) - + او ( 19 ) - ندارد ( 20 ) - نگريست ( 21 ) - ندارد ( 22 ) - ندارد ( 23 ) - + هرك را ( 24 ) - « كى به اشخاص » ندارد ( 25 ) - كند ( 26 ) - كند ( 27 ) - بدعوى عشق ( 28 ) - + همه ( 29 ) - حشمت و كامرانيت ( 30 ) - + جاه و جمال و آن حسن و جود