أحمد بن محمد بن زيد الطوسي

465

جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى )

بيت من مهر تو بر تارك افلاك نهم * دست از غم تو بر دل غمناك نهم خاكى كى بر او قدم نهى بخرامى * آنجا بروم ديده برآن خاك نهم نكته « 1 » : زليخا دعوى دوستى يوسف كرد ، چون از وصلت عاجز شد و از صحبت نوميد شد « 2 » ، خاك پاى اسب او را سرمهء ديدهء خود ساخت . اى كسى « 3 » كى سر به گريبان « 4 » مهر حق برآورده‌اى ، و روزگار در عالم اين دعوى سر برده‌اى ، هرگز فرمان او را قبلهء سينهء خود « 5 » ساخته‌اى « 6 » ؟ آورده‌اند « 7 » كى روزى زليخا « 8 » در شوق « 9 » بىمكنت شد « 10 » ، و از وجد بىطاقت شد . پيرى را بخواند و گفت : بيوسف قصّه‌اى نويس « 11 » باشد كى جوابى نويسد « 12 » كى آن سلوت درد من آيد « 13 » . بفرمود تا بنوشتند : « كتبت من نفسى الى نفسى ، من قلبى الى قلبى ، من روحى الى روحى « 14 » يا غائبا عن العين حاضرا فى الفؤاد ، سلام على الغائب الحاضرى « 15 » » . بيت پنهانت چگونه دارم اى بينايى * كز حسن به پيش هر كسى پيدايى دورى ز دو ديده با دلم يك جايى * هرگه كى فراموش كنم ياد آيى يوسف آن را جواب كرد : « فصبرنا فظفرنا فلو تصبرنى تظفرنى . » گفت : من در محنت شكيبا شدم ، تا به وصلت و دولت آشنا شدم ، تو نيز اگر در فرقت شكيبا شوى ، تا به وصلت آشنا شوى .

--> ( 1 ) - لطيفه ( 2 ) - گشت ( 3 ) - آن ( 4 ) - از گريبان ( 5 ) - « سينهء خود » ندارد ( 6 ) - نساخته‌اى ( 7 ) - اندر حكايت آورده‌اند ( 8 ) - + اندر عشق يوسف ( 9 ) - « در شوق » ندارد ( 10 ) - بود ( 11 ) - نويسم ( 12 ) - فرمايد تا آن جواب تسلى دل خود كنم ( 13 ) - از « كى آن . . . » ندارد ( 14 ) - + تملكت يا مهجتى مهجتى و اسهرت يا ناظرى ناظرى . شعر : ايا غائبا حاضرا فى الفؤاد * سلام على الغائب الحاضر ( 15 ) - از « يا غائبا . . . » ندارد