أحمد بن محمد بن زيد الطوسي

462

جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى )

انواع رياضت فرهيخته شود « 1 » ، آنگه گويد « 2 » : بر تخت نشين « 3 » كى شايستهء لقا و رؤيتى « 4 » . پس يوسف گاه بر تخت مملكت « 5 » نشستى و ترتيب كار رعيت مىساختى « 6 » ، و گاه بر سمند دولت نشستى و هر سو كى مىخواستى مىتاختى « 7 » ، « يَتَبَوَّأُ مِنْها حَيْثُ يَشاءُ . » « 1 - » آورده‌اند كه چون يوسف برنشستى ، دويست هزار غلام در پيش « 8 » به حاجبى مىرفتندى « 9 » ، و دويست هزار بر راست « 10 » مىرفتندى « 11 » ، و دويست هزار به چپ مىرفتندى « 12 » ، و دويست هزار در قفاى او به چاكرى مىرفتندى ، چترى بر زبر « 13 » سر او « 14 » . چون « 15 » به ميان شهر برآمدى هركى را نظر بر جمال او افتادى ، در وقت دل و جان « 16 » بدان حسن و ملاحت او بدادى « 17 » . يك روز بدين نسق مىگذشت ، بر سر چهار راه رسيد . [ 107 ب ] زليخا را ديد پير و ضعيف و درويش « 18 » و دل ريش « 19 » . بتن تنها و به چشم نابينا ، پلاسى در پوشيده ، ميان « 20 » به پاره‌اى ليف ببسته « 21 » و در « 22 » محفّه نشسته ، دو كنيزك بازو بهم . چون آواز بردابرد حجّاب « 23 » به گوش او رسيد پرسيد كى : اين « 24 » كيست ؟ گفتند : « 25 » آن يوسف است كى « 26 » روزى بندهء تو بود ، اينك « 27 » مىآيد با هشتصد هزار مرد سوار ، اين آواز كوكبهء حجّاب و قواد « 28 » اوست . گفت : چون بر « 29 » من رسد « 30 » مرا خبر دهيد « 31 » .

--> ( 1 ) - آزموده شود عنايت حق آشكارا شود و گويد بندهء من اكنون ( 2 ) - « آنگه گويد » ندارد ( 3 ) - + و لقا و ديدار ما مىبين . قصه ( 4 ) - از « كى شايسته . . . » ندارد ( 5 ) - ندارد ( 6 ) - مىكردى ( 7 ) - + قوله تعالى ( 8 ) - + او مىرفتى ( 9 ) - « به حاجبى مىرفتندى » ندارد ( 10 ) - + او به نقيبى همىرفتى ( 11 ) - « مىرفتندى » ندارد ( 12 ) - همىرفتى ( 13 ) - متن : + بالا ( 14 ) - + همىبردند ( 15 ) - + برين مثال به شهر ( 16 ) - + بدادى كى آن حسن ( 17 ) - مىديدندى ( 18 ) - + شده ( 19 ) - + گرديده ( 20 ) - + را ( 21 ) - پوشيده ( 22 ) - + بسته و در ( 23 ) - + يوسف ( 24 ) - + چيست و اين از آن ( 25 ) - + اين ( 26 ) - + تو او را وقتى به بندگى همىداشتى ( 27 ) - از « روزى . . . » ندارد ( 28 ) - نواب ( 29 ) - برابر ( 30 ) - آيد ( 31 ) - كنيد ( 1 - ) سورهء يوسف / 56