أحمد بن محمد بن زيد الطوسي

463

جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى )

چون يوسف « 1 » نزديك رسيد « 2 » ، او « 3 » نفسى « 4 » بركشيد كى از برودت آن نفس ، خون در تن يوسف و اتباع او فسرده « 5 » شد . يوسف باز نگرست « 6 » تا آن باد سرد از كجا مىآيد « 7 » . زليخا را ديد بر آن صفت در آن محفّه نشسته « 8 » . كنيزكان گفتند « 9 » : يوسف به تو مىنگرد . زليخا آواز بركشيد گفت : « « 10 » الصبر و التقى صيّر « 11 » العبيد ملوكا و الحرص و الشهوة صيّر « 12 » الملوك عبيدا . » يوسف گفت : « 13 » اين پيرزن كيست بدين ضعيفى ، كى مى سخن گويد « 14 » بدين ظريفى « 15 » ؟ زليخا گفت : يا يوسف نمىدانى « 16 » كى من كىام ؟ من آن « 17 » كسم « 18 » بزر و گوهرت بخريدم ، و به ناز و بنعمت « 19 » بپروردم ، به مهر عشقت برگزيدم ، مويت « 20 » را بلؤلؤ و گوهر مىبافتم ، و بدل بوصل « 21 » تو مىشتافتم ، سرت را به شانه مىكردم « 22 » ، و خود را در عشق تو افسانه مىكردم « 23 » . صبر و تقوى ترا عزيز و بزرگوار « 24 » كرد « 25 » ، و حرص و شهوت مرا ذليل « 26 » و خوار كرد « 27 » . بيت در شهر كسى نبد به زيبايى من * و امروز كسى نيست « 28 » به رسوايى من اى بىخبر از عنا و تنهايى من * از گريه تباه گشت بينايى من يوسف گفت : « هذه زليخانا . » زليخا نعره‌اى بزد و بىهوش شد . يوسف اسب را باز كشيد و بفرمود تا آب به روى او زدند « 29 » . چون به هوش آمد پرسيد كى ترا چه رسيد ؟ گفت : يا يوسف در آن وقت كى باجمال بودم و به خوبى در نصاب كمال بودم ، خزينه‌اى در بهاى تو درباختم و به هزار « 30 » لطف به خودت

--> ( 1 ) - ندارد ( 2 ) - ندارد ( 3 ) - + درآمد ( 4 ) - + سرد ( 5 ) - افسرده ( 6 ) - نگريست ( 7 ) - آمد ( 8 ) - + زليخا را خبر كردند ( 9 ) - « كنيزكان گفتند » ندارد ( 10 ) - + الا ان ( 11 ) - يصير ( 12 ) - يصير ( 13 ) - + اى عجب ( 14 ) - مىگويد ( 15 ) - لطيفى ( 16 ) - مىندانى ( 17 ) - آنم كه ( 18 ) - ندارد ( 19 ) - نعمتت ( 20 ) - موى ترا ( 21 ) - و ميل ( 22 ) - ندارد ( 23 ) - ندارد ( 24 ) - ندارد ( 25 ) - + و بزرگوار ( 26 ) - + كرد ( 27 ) - ندارد ( 28 ) - در متن : نيست كسى ( 29 ) - زنند ( 30 ) - به صدهزاران