أحمد بن محمد بن زيد الطوسي
438
جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى )
نيايى ، بارى ازو « 1 » كمتر نيايى « 2 » . و اگر نفس « 3 » ترا به هوا خواند ، تو او را به خدا خوان . اگر او ترا دعوت خدا اجابت نكند ، تو نيز او را « 4 » در شهوت و هوا « 5 » اجابت مكن . تا اگر قهركنندهء او نباشى ، بارى بتن بندهء « 6 » او نباشى . اگر نفس ترا بأمل « 7 » اوميدوارى دهد ، تو او را باجل ترسكارى ده . اگر او « 8 » از اجل ترس كار نگردد ، تو نيز [ 102 ب ] بأمل اوميدوار مشو « 9 » . اگر در حيلت چو « 10 » او نباشى ، بارى در حكمت كم ازو مباش « 11 » . حكايت سهل بن عبد اللّه التسترى رحمة اللّه عليه « 12 » گويد : هزار پير را « 13 » پرسيدم كين نفس امّاره چيست كى در نهاد آدمى مركب « 14 » است ؟ هيچ كس مرا « 15 » از ذات و صفات او خبر نداد . گفتند : دانيم كى هست ، و لكن « 16 » ندانيم كه « 17 » چون است . گفتم : چرا ؟ گفتند : زيرا كى شناختن نفس و تن ، شناختن حقّ است . « من عرف نفسه فقد عرف ربه . » و ما هنوز از شناختن حق نپرداختهايم « 18 » ، پس حقيقت نفس خود نشناختهايم « 19 » . پس چون در نفس اين همه آفت بود ، و از وجود او همه كس را مضرّت بود ، در شناختن اوصاف او چندين مشقّت بود . يوسف در وقت عتاب جبرئيل آهنگ معذرت كرد ، و نفس را به بد فرمايندگى « 20 » صفت كرد كى : « إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ . » « 1 - » گفت نفس « 21 » مكر نماينده
--> ( 1 ) - « ازو » ندارد ( 2 ) - در متن : ميايى ( 3 ) - ندارد ( 4 ) - « او را » ندارد ( 5 ) - + او را ( 6 ) - + فرمان ( 7 ) - + دراز ( 8 ) - وى ( 9 ) - مگرد ( 10 ) - چون ( 11 ) - نباشى ( 12 ) - « رحمة اللّه عليه » ندارد ( 13 ) - + ديدم و ( 14 ) - ندارد ( 15 ) - ندارد ( 16 ) - و ليكن ( 17 ) - + چيست ( 18 ) - او نپرداختيم ( 19 ) - را نشناختيم ( 20 ) - به بدفرمانى بندگى ( 21 ) - در متن : + من ( 1 - ) سورهء يوسف / 53