أحمد بن محمد بن زيد الطوسي
396
جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى )
گفتم يا معلم « 1 » چند زنى مرا بىجرم ؟ ملك تعالى زنى سليطه « 2 » بر من گماشت تا هر روز چند بار بانگ بر من زدى . روزى « 3 » گفتم : گويى چه كردم « 4 » ملك تعالى بلاى اين « 5 » سليطه را بر من گماشت ؟ آن شب بخواب ديدم كى كسى مرا گفتى « 6 » : « يا محمد كما تدين تدان . » اين همه بانگها كى از اين زن سليطه مىشنوى ، جزاى آنست كى آن روز بانگ بر معلم « 7 » زدى . اين جزاى دنياست ، باش تا جزاى آخرت بينى ، اگر دل او « 8 » را خوش نكنى . ديگر روز برخاستم « 9 » و پيش معلم « 10 » رفتم ، او را پير و ضعيف يافتم « 11 » . گفت يا محمد تو نيامدهاى تو را آوردند « 12 » . گفتم : يا شيخ بچه دانستى ؟ گفت : آنكس كى ترا در خواب نمود ، مرا آگه كرد . گفتم : « 13 » يا شيخ « 14 » مرا بحل كن . گفت : تو نيز توبه كن . گفتم : توبه كردم . گفت : من نيز « 15 » گذشته را « 16 » بحل كردم . چون به خانه آمدم هرگز نديدم « 17 » آواز آن زن كى « 18 » بالاى آواز من شد . قصه : پس چون طباخ آن بشنيد كى يوسف با وى گفت ، اندوهگين شد « 19 » و حيران « 20 » و از گفته « 21 » پشيمان « 22 » ، گفت : من هيچ خواب نديده بودم ، اين چه ديدم خلاف گفتم . يوسف گفت : « قُضِيَ الْأَمْرُ الَّذِي فِيهِ تَسْتَفْتِيانِ . » « 1 - » گفت « 23 » : اگر ديدى و اگر نديدى قلم بدانچ گفتم رفته شد « 24 » ، بر سه « 25 » روز پيدا شود كى كارت چون خواهد شد « 26 » .
--> ( 1 ) - « گفتم يا معلم » ندارد ( 2 ) - + را ( 3 ) - + با خود ( 4 ) - كردهام ( 5 ) - + زن ( 6 ) - گفت ( 7 ) - + خود ( 8 ) - معلم ( 9 ) - در متن : برخواستم ( 10 ) - + خود ( 11 ) - + چون مرا پديد ( 12 ) - آوردهاند ( 13 ) - + از بهر خدا ( 14 ) - « يا شيخ » ندارد ( 15 ) - + از تو درگذاشتم ( 16 ) - « گذشته را » ندارد ( 17 ) - + كه آن زن را آواز از ( 18 ) - « آواز آن زن كى » ندارد ( 19 ) - ندارد ( 20 ) - + شد ( 21 ) - خود ( 22 ) - + شد ( 23 ) - ندارد ( 24 ) - + پس از آن سه روزت ( 25 ) - در متن : برداشته ؟ ! ( 26 ) - بود ( 1 - ) سورهء يوسف / 41