أحمد بن محمد بن زيد الطوسي
330
جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى )
موسى به سنگ رسيد ، عصا بركشيد تا به روى « 1 » زند ، جبرئيل « 2 » امين از حضرت رب العالمين دررسيد « 3 » كى يا موسى ملك تعالى مىگويد : اين سنگ را مزن بلك او را با خود ببر و در توبره نه . « 4 » گفت : چرا ؟ گفت : براى آنك « 5 » بر پاكى تو گواهى داده است ، و آنك [ 79 ب ] بر پاكى تو گواهى داده باشد بايد كى از صحبت تو جدا نباشد . چون يوسف را ملك تعالى مملكت داد ، جبرئيل آمد و گفت : يا يوسف « 6 » ملك تعالى مىگويد كى : اين كودك دايه « 7 » را وزارت ده . گفت : چرا ؟ گفت : زيرا كى بر پاكى تو گواهى داده است ، و آنكس كى بر پاكى تو گواهى دهد « 8 » بايد كى وزارت تو جز او را نباشد . نكته : سنگى كى بر پاكى موسى گواهى داد ازو صحبت يافت . كودكى كى بر پاكى يوسف گواهى داد ازو وزارت يافت . مؤمنى كى پنجاه سال بر وحدانيت حق گواهى دهد كى روا دارد « 9 » كى در آخر نفس « 10 » از او قطعيت يابد « 11 » . قوله تعالى : « وَ شَهِدَ شاهِدٌ . » « 1 - » الآية . لطيفه : عزيز يوسف را ديد جامه دريده و زليخا را ديد روى « 12 » خراشيده ، اين مىگفت مجرم اوست « 13 » و من برى و بيزارم . و آن مىگفت مجرم اين است و من برى و بيزارم . عزيز در كار ايشان متحير شد « 14 » ، كودكى چهارماهه در گهواره آواز داد كى اين همه تحيرت « 15 » چيست ؟ دل از انديشه « 16 » كوتاه كن و در پس و پيش پيراهن نگاه كن « 17 » ، اگر « 18 » پيش دريده است يوسف گناهكار است و زليخا برى و بيزار است ، و اگر
--> ( 1 ) - به دو ( 2 ) - + بيامد ( 3 ) - از « امين از . . . » ندارد ( 4 ) - + موسى ( 5 ) - « براى آنك » ندارد ( 6 ) - « و گفت يا يوسف » ندارد ( 7 ) - + زليخا ( 8 ) - داده باشد ( 9 ) - + و چون روا باشد ( 10 ) - در آخرت ( 11 ) - + قصه ( 12 ) - رخ ( 13 ) - آنست ( 14 ) - « عزيز در كار ايشان متحير شد » ندارد ( 15 ) - تحير ( 16 ) - انديشهها ( 17 ) - از « در پس و پيش . . . » ندارد ( 18 ) - + پيراهن از ( 1 - ) سورهء يوسف / 26