أحمد بن محمد بن زيد الطوسي
316
جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى )
فرمان نكردى « 1 » تا به دنيا « 2 » بفراق من مبتلا شدى ، فرمان شيطان نيز مبر و اگر نه در قيامت نيز از من جدا شوى و به آتش دوزخ مبتلا شوى . قولى ديگر : برهان آن بود « 3 » كى ملك تعالى بواسطهء الهام در دل او نگاه كرد و گفت : يا يوسف مى عمل سفها كنى و من نام تو از جملهء « 4 » انبيا نبشتم « 5 » ، روى ازو بگردان كى درين ساعت او ترا نشايد ، زيرا كى زليخا بيگانه است « 6 » و بيمار و شوهر او « 7 » زنده « 8 » . وى بجاى تو نيكوكار « 9 » و [ 76 ب ] ترا در مصر خصم بسيار « 10 » و آن پدر در فراق تو است « 11 » . با چنين « 12 » حال « 13 » كى تراست پسنديده نيست « 14 » از تو كى قصد زلت كنى و روى به راه معصيت كنى . صبر كن تا من آن زليخاى بيگانه « 15 » را آشنا كنم و آن شوهر او را اسير مرگ « 16 » كنم ، و عيش تو بوصل پدر مهنّا كنم و آن برادران ترا « 17 » در پيش تخت تو اسيروار « 18 » بر پاى كنم ، و عقد وصلت در ميان شما پيدا كنم ، آنگه هرچ مىخواهى كن « 19 » ، زليخا ترا و تو زليخا را . نكته : همچنين مؤمن قصد معصيت كند ، ملك تعالى با سرّ او خطاب كند « 20 » گويد « 21 » : يا مؤمن گرد گناه مگرد كى تو در عالم دنيايى و دنيا سراى محنت است ، « 22 » و مقتداى تو رسول رحمت است ، و ما را در باب تو عنايت است ، صبر كن تا من اين احوال دنيا را متزلزل كنم و محنت او را بنعمت عقبى مبدل كنم و از عقبهء مرگ « 23 » و گور و صراط بگذرانم و در بهشت بر تخت مملكت بنشانم ، آنگه هر چه خواهى « 24 » مىكن تو مرا و من ترا . « 25 »
--> ( 1 ) - نبردى ( 2 ) - + از من جدا شدى ( 3 ) - است ( 4 ) - در جريده ( 5 ) - نوشتهام ( 6 ) - ندارد ( 7 ) - شوهرش ( 8 ) - + و نيكوكارست ( 9 ) - « وى بجاى تو نيكوكار » ندارد ( 10 ) - + است ( 11 ) - در انتظار است ( 12 ) - چندين ( 13 ) - احوال ( 14 ) - نيايد ( 15 ) - ندارد ( 16 ) - + و فنا ( 17 ) - جافى ( 18 ) - « اسيروار » ندارد ( 19 ) - بكن ( 20 ) - مىكند ( 21 ) - ندارد ( 22 ) - + و شيطان ترا دشمن است و جز او معصيت عقوبت است ( 23 ) - ندارد ( 24 ) - مىخواهى ( 25 ) - و نيز گفتهاند كه يوسف اژدهاى عظيم را بديد از آتش خواست كه او را فروبرد پس آوازى شنيد كه من زنا فاسكن فى بطنه فى جهنم يعنى من در شكم زانى باشم در دوزخ . لطيفه