أحمد بن محمد بن زيد الطوسي
317
جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى )
و قيل : رأى يوسف ثعبانا من نار كاد ان يغشى عليه فسمع نداء : من زناه ليسكن بطنه فى جهنم و الترجمة معلومة « 1 » . چون ابليس يوسف را با زليخا در خلوت ديد و زليخا را بازو « 2 » در مراودت ديد و يوسف را بازو ميل بصحبت ديد ، از « 3 » شادى نعرهاى بركشيد « 4 » كى جملهء اتباع « 5 » و اشياع « 6 » او بر او جمع آمدند « 7 » گفتند : اى مقدمهء « 8 » ما ، مر ترا چه بوده است و زمانه از بدايع در حق تو چه نموده « 9 » است ؟ ابليس « 10 » گفت : كارى ازين بنظامتر و شغلى ازين بهكامتر چگونه باشد « 11 » كى اكنون « 12 » پيغامبرى به دام گرو و مكر و غدر ما « 13 » مبتلا شود ، و از زيور ايمان « 14 » و عصمت « 15 » جدا شود . در ساعت خطاب آمد كى اى مهجور حضرت و موسوم « 16 » داغ لعنت ، اگر يوسف جوان « 17 » و كودك و نادان است « 18 » ، آن پدر او پيغامبر ما ، او را بدرگاه ما چندان قدر و حرمت است كى ما آن جگر گوشهء او را در عالم عصمت و انتباه آريم و از آزار معصيت نگاه داريم . همچنين فردا كى « 19 » عاصيان را به دوزخ « 20 » آرند ، ابليس لعين از نشاط نعره بزند ، اتباع او گويند ترا چه افتاد ؟ گويد : كارى ازين زيباتر و مقصودى ازين مهياتر « 21 » چگونه باشد كى « 22 » هم اكنون امّت محمد را چندان به دوزخ و سجين كنند و در غل و بند با ما « 23 » قرين كنند . از حضرت خطاب آيد كى اى لعين خود را عشوه مده كى اگر عاصيان گناهكارند و با جرم و جفاى بسيارند ، محمد را بدرگاه ما چندان قدر و حرمت است كى امّت او را از نفير « 24 » درد و هجران نكنيم ، و با تو دربند و زندان
--> ( 1 ) - از « و قيل راى يوسف . . . » ندارد ( 2 ) - با او ( 3 ) - + فرط ( 4 ) - بزد ( 5 ) - ندارد ( 6 ) - + اتباع ( 7 ) - شدند ( 8 ) - مقدم ( 9 ) - كرده ( 10 ) - ندارد ( 11 ) - « چگونه باشد » ندارد ( 12 ) - + پيغمبرى بكيد و مكر من ( 13 ) - از « پيغامبرى به دام . . . » ندارد ( 14 ) - ندارد ( 15 ) - + ايمان ( 16 ) - موسم ( 17 ) - + است ( 18 ) - « و كودك و نادان است » ندارد ( 19 ) - « فردا كه » ندارد ( 20 ) - بدر دوزخ ( 21 ) - مهناتر ( 22 ) - « چگونه باشد كه » ندارد ( 23 ) - و اما ( 24 ) - رهين