أحمد بن محمد بن زيد الطوسي
300
جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى )
عِبادِنا . » « 1 - » من با تو معاملت دوستان كردهام ، تو با من معاملت دشمنان مكن « 1 » . رجعنا « 2 » . « 3 » پس چون يوسف روى بگردانيد ، زليخا در لاوه « 4 » آمد و محاسن « 5 » او را صفت كرد « 6 » گفت : « 7 » چه نيكوست اين رخسار منور تو « 8 » ، گفت : در خاك تيره شود . گفت : چون « 9 » دلبر است اين دو نرگس پرخمار تو . گفت : در خاك ريزيده « 10 » شود . گفت : « 11 » چو بوياست اين جعد و زلف مشكبار تو ، گفت : در خاك پراگنده شود . گفت : چو « 12 » دل فريب است اين دو لب و دندان سخنگزار « 13 » تو ، گفت : در خاك ريزيده شود . گفت : با من موافقت كن . گفت : اگر با تو موافقت كنم با « 14 » حق « 15 » مخالف كرده باشم . گفت : نزديك من آى . گفت : اگر نزديك تو آيم از خداى « 16 » دور شوم . گفت : « 17 » بندهء منى . گفت : نه « 18 » ، بندهء خدايم . گفت : نه آخر منت خريدهام . گفت : بيع آزاد درست نباشد . گفت : عزيز همه آن كند كى من خواهم « 19 » . گفت : عزيز اين معاملت از من نپذيرد و « 20 » نپسندد آنچ « 21 » كى تو مىخواهى . گفت : بيا كى تا شراب خوريم « 22 » . گفت : من در حرم دوستان ، معاملت دشمنان نكنم . گفت : من عزيز را هلاك كنم تا بر كار ما واقف نگردد . گفت : خون ناحق « 23 » ريختن از كبائر
--> ( 1 ) - + و لا تدع مع اللّه الها آخر ( 2 ) - « رجعنا » ندارد ( 3 ) - + قصه ( 4 ) - + و گرى ( 5 ) - حسن ( 6 ) - كردن گرفت ( 7 ) - + يا يوسف ( 8 ) - چه نيكو و منور است اين رخسار تو ( 9 ) - چه ( 10 ) - پوسيده ( 11 ) - + چه بلند است اين قامت هموار تو ، گفت در خاك ريزيده شود ( 12 ) - چه ( 13 ) - در متن : سخن گوار ( 14 ) - ندارد ( 15 ) - + را ( 16 ) - حق ( 17 ) - + نه ( 18 ) - ندارد ( 19 ) - گويم ( 20 ) - « اين معاملت از من نپذيرد و » ندارد ( 21 ) - اين ( 22 ) - + و با هوا و كام خود رويم . گفت من در راه عصيان مخالفت يزدان نكنم ( 23 ) - به ناحق ( 1 - ) سورهء فاطر / 29