أحمد بن محمد بن زيد الطوسي

239

جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى )

او بديد « 1 » بىهوش شد ، چون به هوش باز آمد ، دايگان و كنيزكان گرد او درآمدند گفتند : يا سيده ترا چه رسيد ؟ گفت : آن گم‌شده را يافتم ، اين آن جمال است كى مرا پيش ازين به هفت « 2 » سالگى بخواب نمودند ، و اينك امروز در من يزيد مىفروشند « 3 » . و اين زليخا دختر ملك مغرب بود ، و نام او طيموس بن طاروس بن علقم « 4 » بود . به نه سالگى جمال يوسف بخواب ديده بود « 5 » ، از خواب درآمد واله شده ، فرياد برآورد . پدر او را پرسيد كى ترا چه رسيده است ؟ گفت : مرا در خواب جمالى نمودند قرار و آرام از من ربودند ، ندانم كى جنى بود يا انسى بود « 6 » . پدر گفت : كاشكى دانستمى كى آن صورت « 7 » كجاست ، تا جملهء خزينهء « 8 » خود را درباختمى ، و او را مونس روزگار تو ساختمى . روزى چند همچنان « 9 » در آن حيرت و ضرورت بر آن دختر بگذشت ، شبى ديگر همان صورت را « 10 » بخواب ديد گفت : بدان خداى كى ترا اين صورت داده است « 11 » [ 59 ب ] و اين جمال و كمال ترا خلعت كرده « 12 » بگوى تا تو كه اى ؟ پرىاى يا انسى ؟ گفت : « انا لك و انت لى فلا تجترى « 13 » و اطلبنى بمصر . » زليخا « 14 » از خواب درآمد غريوان و فريادكنان . پدرش را خبر كردند « 15 » ، پدر او را پرسيد ؟ كى ترا چه رسيد ؟ گفت : آن جمال معجب را « 16 » باز بخواب ديدم و گفت « 17 » آدمىام ، و تو مرايى و من تراام « 18 » ، مبر از من و طلب من بمصر كن . پس پدر « 19 » گفت : اين رسولان ملوكان « 20 » ولايتها « 21 » چند كس‌اند كى براى خطبهء ما فرستاده‌اند « 22 » ؟ گفت : هفت كس‌اند . گفت : از كدام ولايت‌اند ؟ گفت : سقلاب و حبشه و دمياط

--> ( 1 ) - يوسف بديد آهى بكرد و ( 2 ) - + سال بنمودند ( 3 ) - از « سالگى بخواب نمودند . » ندارد ( 4 ) - طيموس بن طارو بن علقمه ( 5 ) - ديد ( 6 ) - ندارد ( 7 ) - « آن صورت » ندارد ( 8 ) - خزانه ( 9 ) - ندارد ( 10 ) - « همان صورت را » ندارد ( 11 ) - داد ( 12 ) - كرد ( 13 ) - تحتوى على . ظ : فلا تجتزى از مادهء جز به معنى بريدن ( 14 ) - ندارد ( 15 ) - دادند ( 16 ) - + ديگرباره ( 17 ) - + من آدميم و من تراام و تو مرا پس گفت اميد ( 18 ) - از « آدمىام . . . » ندارد ( 19 ) - ندارد ( 20 ) - ملوك ( 21 ) - + فرستاده‌اند از براى خطبه ما ( 22 ) - « كه براى خطبه ما فرستاده‌اند » ندارد