أحمد بن محمد بن زيد الطوسي
240
جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى )
و زبيد و طائف ، و كل ولايتها را « 1 » بر شمردند « 2 » ، مصر در ميان آن « 3 » نبود . گفت : از مصر كسى « 4 » نيامده است « 5 » ؟ گفت : نه « 6 » . در ساعت « 7 » رسولان را راست كردند « 8 » و به قطفير فرستادند « 9 » كى عزيز مصر بود ، پس نامه نبشت « 10 » كى ما را دخترى است در خواب او را با خيالى انسى پيدا گشته است ، اگر او را از ما به امانت بپذيرى ، آنچ ما راست از علايق و زينت در كار او هزينه كنم « 11 » . چون نامه به قطفير رسيد ، « 12 » جواب نامه « 13 » نبشت « 14 » : « ان اردنا اردناه و من احبنا احببناه و لا تطلب منه سواه . » چون نامه به پدر زليخا رسيد در ساعت « 15 » هزار اشتر در زير بار جهاز او كشيد ، بار او همه ديبا و ابرشم و حرير و حله و اوانى زرين و سيمين با هزار اسب تازى ، بر هر يكى غلامى ترك نورى « 16 » و حبشى و رومى ، و جماعتى را از اشراف قوم خويش نصب كرد و دختر را بديشان تسليم كرد ، تا وى را با زان طرايفها « 17 » ببردند و به قطفير عقد و نكاح « 18 » ببستند ، و از آنجا بمصر شش ماه « 19 » راه بود . چون دختر « 20 » به نزديك مصر رسيد ، قطيفر با همه خلايق مصر « 21 » استقبال كردند و نثارها كردند و نكاح بستند « 22 » . زليخا از عمارى نگاه كرد « 23 » چشم او بر قطيفر افتاد در ساعت بىهوش شد . دايگان و كنيزكان گرد او درآمدند و گفتند : ترا چه رسيد « 24 » ؟ گفت : « و اطول سفراه . » خانومان خود بدرود كردم ، و خزانهء « 25 » پدر بياوردم و شش ماه « 26 » راه آمدم « 27 » ، اين كس كى مرا به دو دادند ، نه آنست كى « 28 » من در خواب ديدهام « 29 » .
--> ( 1 ) - ندارد ( 2 ) - برشمرد ( 3 ) - ندارد ( 4 ) - ندارد ( 5 ) - نيامد ( 6 ) - + گفت اى پدر آن را كه من ديدم مسكن او به مصرست . پدر ( 7 ) - زمان ( 8 ) - كرد ( 9 ) - ندارد ( 10 ) - نوشت ( 11 ) - بذل كنيم ( 12 ) - + در حال ( 13 ) - ندارد ( 14 ) - + و گفت ( 15 ) - وقت ( 16 ) - ندارد ( 17 ) - با آن ظرايف ( 18 ) - عقد نكاح ( 19 ) - ماهه ( 20 ) - لشكر ( 21 ) - ندارد ( 22 ) - تمام كردند ( 23 ) - بدر آمد ( 24 ) - بوده است ( 25 ) - خزينه ( 26 ) - ماهه ( 27 ) - بريدم و رنج و عنا كشيدم ( 28 ) - + مرا بخواب نمودهاند ( 29 ) - « من در خواب ديدهام » ندارد