أحمد بن محمد بن زيد الطوسي
233
جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى )
ملاحى را برو رحمت آمد ، گفت : من « 1 » به دولت او « 2 » فروروم « 3 » ، باشد كى « 4 » بچنگ آرم « 5 » و به دو دهم و او را ازين محنت برهانم . ملّاح فرورفت ، چون بعمق آن « 6 » آب رسيد ، دست بر زمين نهاد ، حالى انگشترى بدست او آمد ، برگرفت و برآمد و انگشترى به دو [ 58 الف ] داد . درويش در ساعت بدر سراى خليفه « 7 » آمد و انگشترى بياورد و گفت : ما بدانچ پذيرفتيم وفا كرديم ، « 8 » تو نيز بدانچ پذيرفتى وفا كن . بگو با ما چه خواهى كرد « 9 » ؟ خليفه انگشترى بدست گرفت و بتفكر فروشد ، و هر كسى سخنى فرا گفتن گرفتند . خليفه گفت : سخن مختصر كنيد ، او بعجز و فقر و مسكينى خويش در آنچ گفت وفا كرد ، ما با ثروت و لطف خويش در آنچ گفتيم چون خلاف كنيم . خليفه گفت : « 10 » او را به گرمابه « 11 » بريد و جامههاى فاخر « 12 » در پوشيد ، و ثلثى از مال ما به دو تسليم كنيد و اين دختر را به عقد و نكاح به دو دهيد ، تا در پذيرفتهء ما خلافى در نيايد . اين همه بكردند و درويش را بياوردند ، و بر كرسى زرين نشاندند و خطبه بخواندند . درويش برپاىخاست و گفت : يا امير المؤمنين من مردى « 13 » درويشم ، گدايى بينوا « 14 » ، و تو امير و توانگر و پادشاه ، اين مصاهره در ميان ما چگونه باشد ؟ ما را مقصود دانستن آن رمز بود كى بر ايوان نبشته « 15 » بود ، كى جوينده يابنده بود . ما ترا محك آزمايش اين سخن ساختيم ، آن « 16 » رمز درست آمد ، اينك « 17 » رفتم . چون در حق تو درست آمد ، در حق او نيز درست آيد . تو دامادى در خور اقبال خود طلب كن ، تا من درويش « 18 » در خور افلاس خود طلب كنم ، كى گفتهاند : « الجنس
--> ( 1 ) - + به دريا ( 2 ) - « به دولت او » ندارد ( 3 ) - شوم ( 4 ) - + انگشترى ( 5 ) - من آيد ( 6 ) - ندارد ( 7 ) - + برد و گفت ما را كار برآمد با ما ( 8 ) - از « آمد انگشترى بياورد . . . » ندارد ( 9 ) - « بگو با ما چه خواهى كرد » ندارد ( 10 ) - « خليفه گفت » ندارد ( 11 ) - گرماوه ( 12 ) - در متن : فخر ( 13 ) - + درويش و گدا ( 14 ) - « درويشم گدايى بينوا » ندارد ( 15 ) - نوشته ( 16 ) - ندارد ( 17 ) - اكنون ( 18 ) - عروسى