أحمد بن محمد بن زيد الطوسي
234
جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى )
مع الجنس اميل « 1 » . » بيت اى هرك بجدّ و جهد جوينده بود * در كوى وفا به مهر پوينده بود لا بد برسد بدانچ خواهنده بود * جوينده مثل زنند ياونده « 2 » بود مالك بن زعر « 3 » خوابى ديد كى غلامى ياود « 4 » ، و آن غلام سبب غنيمت « 5 » توانگرى « 6 » او شود . پنجاه سال در طلب او بشتافت « 7 » ، به عاقبت به سبب جمال او توانگر شد . قصه « 8 » : آوردهاند كى چون يوسف را به مصر درآوردند و در خانهاى بردند ، نورى از آن خانه مىتافت و تا بعنان آسمان مىرسيد « 9 » ، و هرك آن نور « 10 » مىديد ، از عشق جمال او مىخروشيد ، مالك گفت : هرك خواهد در جمال او نگرد « 11 » ، بايد « 12 » كى فردا بازآيد و دينارى با خود بياورد « 13 » . همه گفتند : ارزان است ديدارى ازو بدينارى . ديگر روز ، خلق روى بدر سراى « 14 » او نهادند ، دينارى مىدادند و ديدارى مىديدند . آن روز ششصد هزار دينار جمع آمده بود . گفتند : يا مالك سعر ارزان نهادى « 15 » گفت : هرك خواهد فرداش ببيند ، دو دينار با خود آرد « 16 » و ديدارى ببيند « 17 » . پس او « 18 » را به طرزى « 19 » ديگر بيار است . چون ديگر روز بود ، خلق بيامدند و « 20 » روى بدر سراى او نهادند ، دو دينار مىدادند و نظرى « 21 » مىديدند . آن روز هزاران هزار « 22 » دينار جمع آمده بود . آن روز كى يوسف خود را ديد ، بهاى او ده درم سياه
--> ( 1 ) - از « كه گفتهاند . . . » ندارد ( 2 ) - يابنده ( 3 ) - ذرعه ( 4 ) - يابد ( 5 ) - ندارد ( 6 ) - + غنيمت ( 7 ) - + به عاقبت مراد خود بيافت . اگر چه در راه طلب او مضطر شد ( 8 ) - ندارد ( 9 ) - مىشتافت ( 10 ) - ندارد ( 11 ) - نظرى كند ( 12 ) - + كه با يك دينار خراجى آيد ( 13 ) - از « فردا بازآيد . . . » ندارد ( 14 ) - بسراى ( 15 ) - است ( 16 ) - بياورد ( 17 ) - « و ديدارى بيند » ندارد ( 18 ) - يوسف ( 19 ) - به نوعى ( 20 ) - « بيامدند و » ندارد ( 21 ) - ديدارى ( 22 ) - + و چهار صد هزار