أحمد بن محمد بن زيد الطوسي

219

جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى )

بر نايافته دوازده هزار سوار برو « 1 » كمين كردند ، نيارستند « 2 » او را بردن « 3 » . مؤمن طلب گوهر ايمان كرد ، پس بچنگ آورد و در خزانهء دل نهاد و قفل يقين برو زد و ازو بر نايافته ، لشكر « 4 » شيطان « 5 » با وسواس خود كى تواند كى ايمان « 6 » ازو بستاند . اى قاصدان يوسف ، نتوانيد كى يوسف را از مالك بستانيد ، كى تقدير جلال و جمال ما آن است كى مالك ازو توانگر شود . اى شيطان غدّار نتوانى كى ايمان از مؤمن بازستانى « 7 » ، كى تقدير جلال ما آن است كى در سلب صفا در بهشت برين تاج ور « 8 » شود . عبارت : هزار شادى به بقاى آن ساعت كى مؤمن بمحشر شود و مستوجب فضل داور شود ، و آن گناهان جمله هدر شود ، اندر سلب پاكى به بهشت « 9 » اندر شود ، با انبيا و اوليا هنبر « 10 » شود . مست كاس شراب مطهّر شود ، پس در آن نيستى « 11 » و هستى « 12 » به ديدار خداوند اكبر شود « 13 » . شعر « 14 » اى خوشا آن وقت كى عارف به جنت در شود * پس بيابد داد عشق و عاشق داور شود اى خوشا كو مست گردد از شراب شوق حق * پس خمار بوى وصل « 15 » خالقش در سر شود گرچه تلخ است آن شراب عشق لكن چون بود * با وصال ، اندر دهان عاشقان شكر شود

--> ( 1 ) - كس به دو ( 2 ) - + كه ازو بستانند ( 3 ) - « او را بردن » ندارد ( 4 ) - ندارد ( 5 ) - + لشكر ( 6 ) - ندارد ( 7 ) - بستانى ( 8 ) - نامور ( 9 ) - به جنت ( 10 ) - همبر ( 11 ) - هستى ( 12 ) - نيستى ( 13 ) - در صفحهء 213 حاشيهء 19 اين عبارت عينا نقل شده است ( 14 ) - بيت ( 15 ) - شوق فضل