أحمد بن محمد بن زيد الطوسي

218

جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى )

و بيارم ، و اين مملكت به دو تسليم كنم « 1 » و غلام‌وار در پيش او كمر ببندم ، تا در طفيل خدمت او سعادتى يابم . پس دوازده هزار سوار عرض داد و در قفاى ايشان برفت . چون نزديك كاروان رسيد « 2 » ، مالك را زهره اندر تن بجوشيد « 3 » . يوسف روى بديشان كرد « 4 » و مالك را گفت : ساكن باش كى ايشان نتوانند كى مرا از تو بستانند . پنجاه سال است تا در طلب من رنج مىبرى « 5 » ، و او رنج رنجوران ضايع نكند ، تا تو از رنج خويش « 6 » برنيابى ، مرا « 7 » كس از تو « 8 » نستاند . مالك گفت : يا يوسف ايشان دوازده هزار سوارند و ما سيصد و نود كسيم [ 54 ب ] ، جملهء ايشان را چون « 9 » طاقت داريم « 10 » ؟ يوسف گفت : دل مشغول مدار كى طلعت « 11 » لشكر جمال ما آن همه را هزيمت كند « 12 » ، و شر آن جمله از تو « 13 » كفايت كند . چون « 14 » آن دوازده هزار مرد « 15 » نزديك رسيدند ، يوسف باز نگريست و ديده را بر ايشان گماريد و تبسمى بكرد « 16 » . نور جمال او ظاهر گشت « 17 » ، او را از نور جمال باطن مدد رسيد ، هر كسى از آن لشكر كى در او نگاه كردند « 18 » ، در ساعت دل بدادند « 19 » و مدهوش گشتند « 20 » و سرنگون از اسب بيفتادند ، و تا سه روزه راه « 21 » يوسف « 22 » ازيشان در نگذشت ، هيچ كس « 23 » با هوش نيامدند « 24 » . لطيفه : مالك پنجاه سال طلب يوسف كرد ، پس او را « 25 » بچنگ آورد و

--> ( 1 ) - سپارم ( 2 ) - رسيدند ( 3 ) - به جوش آمد ( 4 ) - آورد ( 5 ) - در طلب من بودى و در طلب من رنج كشيدى ( 6 ) - خود ( 7 ) - + از تو ( 8 ) - « از تو » ندارد ( 9 ) - ندارد ( 10 ) - نداريم ( 11 ) - طليعه ( 12 ) - ندارد ( 13 ) - + و شر آن جمله از تو ( 14 ) - + لشكر ( 15 ) - « آن دوازده هزار مرد » ندارد ( 16 ) - + آن ( 17 ) - ندارد ( 18 ) - كرد ( 19 ) - بداد ( 20 ) - گشت ( 21 ) - « سه روزه راه » ندارد ( 22 ) - + سه روزه راه ( 23 ) - + از يشان ( 24 ) - نيامد ( 25 ) - « او را » ندارد