أحمد بن محمد بن زيد الطوسي
213
جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى )
بر زمين نهاد و گفت : يا يوسف به حرمت آن كس « 1 » كى به نزديك تو عزيز است ، دل ما خوش « 2 » كنى و ما را از بند اين « 3 » محنت آزاد كنى . يوسف روى سوى آسمان كرد و لب بجنبانيد ، در ساعت آن ابر پاره شد و آن تگرگ « 4 » باز ايستاد . مالك گفت : اى غلام ، معلوم گشت كى « 5 » ميان تو و ميان « 6 » خداى آسمان سرّى است ، و ترا نزد « 7 » او قدرى است . آنكس كى چنين مقبول خداوند بود ، نه سزاى غلّ و بند بود . « 8 » در ساعت بندش برداشت و پلاسش بركشيد و بر اسبى تازيش سوار كرد « 9 » . موعظه : مصطفى صلع « 10 » گفت : « تعرف « 11 » الى اللّه فى الرخاء يعرفك فى الشدة و البلاء . » گفت « 12 » : خداى را ياد كن در وقت رخا و راحت « 13 » تا او ترا ياد كند در وقت شدت و بلا « 14 » . هرك در « 15 » راحت از ملك تعالى ياد نيارد « 16 » ، ملك تعالى او را در وقت شدت فروگذارد « 17 » . يوسف تا در كنار پدر بود ، بدل رهين « 18 » درگاه او بود ، لاجرم چون به بلا و شدت مبتلا شد ، كارش همه بعنايت مهيّا شد « 19 » . قصه : پس بيامد « 20 » تا به شهرى رسيدند ، نام او « 21 » نابلوس « 22 » . اهل آن شهر همه بتپرست بودند ، چون آثار « 23 » الهى در ناصيهء يوسف بديدند ، بتان را بشكستند و حقپرست شدند و « 24 » ايمان آوردند . چون از آنجا بگذشتند ، به شهرى ديگر رسيدند ، نام او طرابلوس « 25 » بود . مردم آن شهر يزدانپرست بودند « 26 » ، چون يوسف
--> ( 1 ) - ندارد ( 2 ) - شاد ( 3 ) - ندارد ( 4 ) - ندارد ( 5 ) - + ترا با ( 6 ) - « ميان تو و ميان » ندارد ( 7 ) - نزديك ( 8 ) - + پس هم ( 9 ) - + و جامهاى فاخرش درپوشيد ( 10 ) - صلى اللّه عليه و سلم ( 11 ) - نعرف ( 12 ) - + صلى اللّه عليه و سلم ( 13 ) - راحت و آسايش ( 14 ) - بلا و شدت ( 15 ) - + وقت ( 16 ) - آرد ( 17 ) - نگذارد ( 18 ) - + مهر ( 19 ) - + هزار شادى به بقاى آن ساعت كه مؤمن بمحشر شود و مستوجب فضل داور شود و آن گناهان او جمله هدر شود ، اندر سلب پاكى به بهشت اندر شود ، با انبيا و اوليا هنبر شود ، مست كاس شراب مطهر شود ، پس در آن نيستى و هستى پديدار خداوند اكبر شود . ( رك : ص 219 ) ( 20 ) - آمدند ( 21 ) - آن شهر ( 22 ) - تابلوس ( 23 ) - + فر ( 24 ) - به دو ( 25 ) - نيسان ( 26 ) - از « مردم آن شهر . . . » ندارد