أحمد بن محمد بن زيد الطوسي
199
جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى )
[ در شش چيز ] پنهان كرد ، تا كس نداند تقدير و احكام او ، مگر به تنبيه و الهام او : شب قدر را در ميان شبها پنهان كرد ، تا كس نداند مگر عارفان « 1 » و عابدان . و نام مهين « 2 » خود را در ميان دعوتها « 3 » پنهان كرد ، تا كس نداند مگر عالمان . صلاة الوسطى را در ميان نمازها پنهان كرد ، تا كس نداند مگر ساجدان . ساعات شريف را در ميان ساعتها پنهان كرد ، تا كس نداند مگر خاصگان « 4 » . جمال يوسف را در طى خصال او پنهان كرد ، تا كس او را نشناخت مگر عاشقان . برادران يوسف يوسف را نشناختند ، و اگر بشناختندى « 5 » به هفده درم سياه كى دادندى . مالك بن زعر « 6 » كى او را بخريد هم نشناخت ، و اگر بشناخته بودى در بهاى او مايه كى باز نهادى « 7 » . يوسف را به حقيقت يعقوب شناخت كى در فرقت « 8 » بيت الاحزان بساخت ، و زليخا شناخت كى در آرزوى « 9 » وصلت او بود ، مال و دل « 10 » و ديده « 11 » درباخت ، هرك درد يعقوب ندارد او را « 12 » بطمع وصال يوسفى خطا باشد « 13 » . بيت اين عشق « 14 » نهنگى است كى چون « 15 » بگزايد * از تن دل [ و ] جان عاشقان بربايد اى هرك ورا روان و دل « 16 » مىبايد * بايد كى بكوى عاشقى درنايد « 17 » لطيفه : [ 50 ب ] برادران اگر يوسف را بشناختندى همچون يعقوب ، از
--> ( 1 ) - ندارد ( 2 ) - بزرگ ( 3 ) - نامها ( 4 ) - در متن : خاصگان ( 5 ) - شناخته بودندى ( 6 ) - « ابن زعر » ندارد ( 7 ) - بازپس نهادندى ( 8 ) - + او ( 9 ) - « در آرزوى » ندارد ( 10 ) - ندارد ( 11 ) - + دل ( 12 ) - + ماتم فرقت يوسف گرفتن ( 13 ) - + و هر كه عشق زليخا ندارد او را بطمع يوسف رفتن نه روا بود ( 14 ) - ندارد ( 15 ) - متن ندارد ( 16 ) - در متن : جان و دلاش ( 17 ) - در متن : نيايد