أحمد بن محمد بن زيد الطوسي

195

جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى )

ايشان « 1 » رسيد ، آن غلام را گفت : تو اينجا باش كى ايشان آنجا « 2 » خفته‌اند « 3 » تا من بروم و ايشان را ببينم . چون نزديك رسيد ، جمله خفته بودند . يهودا پاس مىداشت ، آواز سلسله به گوش يهودا رسيد . گفت : من انت ؟ « 4 » گفت : انا عبد الغريب الذليل « 5 » يوسف . يهودا چون او را بديد در گريه آمد ، برادران را بيدار كرد . برادران او را « 6 » گفتند : يا يوسف چرا آمدى ؟ گفت : آمدم تا يك‌بار ديگر شما را « 7 » ببينم ، مگر « 8 » ديدار واپسين است . يك يك را در برمىگرفت و مىگفت : اگر شما بر من رحمت نكرديد ، خدا بر شما رحمت كناد ، و اگر شما مرا ضايع بگذاشتيد خدا « 9 » شما را ضايع مگذارد « 10 » . شعر أ ترحل عن حبيبك ثم تبكى * عزيزى ما دعاك الى الفراق بيت هرگه كى به دروازهء كوى تو رسم * زان صحبت ديرينه بگيرد هوسم چندان گريم كى بر نيايد نفسم * لكن چكنم كه با قضا مىنبسم پس يوسف باز پس آمد ، قافله رفته بود . آن غلام بر شتر « 11 » نشست و يوسف را از پس نشاند ، و تازان مىرفت تا به قافله اندر رسيد « 12 » . نكته : هيچ روزى صعب‌تر بر يوسف « 13 » نگذشت « 14 » از آن روز ، كى مالك او را بخريد و از چاه برآورد ، عريان و افتاده « 15 » در چنگ خصمان ، اقرار داده به بندگى و جرم و عصيان ، دربند غل و زنجير « 16 » كشيده چون مجرمان ، در محنت و اندوه

--> ( 1 ) - ندارد ( 2 ) - ندارد ( 3 ) - خفته باشند ( 4 ) - + يوسف ( 5 ) - + العاجز - المسكين ( 6 ) - « او را » ندارد ( 7 ) - ديگرتان ( 8 ) - + اين ( 9 ) - + تعالى ( 10 ) - مكناد ( 11 ) - اشتر ( 12 ) - مىرفتند تا در قافله رسيدند ( 13 ) - « بر يوسف » ندارد ( 14 ) - + بر يوسف ( 15 ) - در افتاده ( 16 ) - « غل و زنجير » ندارد