أحمد بن محمد بن زيد الطوسي
185
جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى )
چون عروس بجانب خراسان رسيد شوهر حاجبهاى را با جماعت باستقبال فرستاد و گفت : بنگريد « 1 » تا عروس ما را « 2 » همت « 3 » بچه باز بسته است « 4 » و پيش از آنك « 5 » بيايد و بما رسد « 6 » ، ما را خبر كنيد . آن حاجبان « 7 » برفتند « 8 » و او « 9 » را بديدند « 10 » در محفهاى نشسته و روى پوشيده « 11 » ، و آن دختر « 12 » گربهاى در پيش نشانده و گردنبندى « 13 » در گردن او كرده و با وى بازى همىكرد « 14 » ، و همگى خود بدان گربه مشغول گشته « 15 » . حاجبان « 16 » باز آمدند « 17 » و ملك را خبر دادند « 18 » . ملك در ساعت پنجاه هزار دينار كى نيمهء مهر او بود ، در « 19 » به درهاى كرد و پيش او فرستاد ، و طلاقنامه بنوشت و گفت : از همانجا « 20 » بازگرد كى همت او مشغول گربه است ، آن را كى همت بر گربه بود ، همان گربه [ را ] ارزد ، « 21 » صحبت چون منى را نشايد « 22 » و نسزد . نكته : عروسى كى دلش [ 47 ب ] يك لحظه مى گربه « 23 » نظر كند ، شوهر مهر او از عالم « 24 » دل بدر كند . آن كسى كى دلش « 25 » پيوسته در عالم آز و هوا سفر كند ، ملك تعالى به دو كى نظر كند . قصه : چون يوسف در « 26 » دلو نشست ، بشير دلو را بركشيدن گرفت . به تنها طاقت آن نداشت ، بشرى را بخواند . هر دوان دلو را بركشيدند . قال يا بشرى هذا غلام . چون جمال يوسف پيدا شد ، مالك خود را بشارت داد و گفت : اينك آن غلام كى پنجاه سال است ما در طلب او بوديم « 27 » ، يافتيم « 28 » . كعب « 29 » گويد چون چشم
--> ( 1 ) - بنگر ( 2 ) - + چگونه يا بى و ( 3 ) - + او را ( 4 ) - يا بى ( 5 ) - + او در حد ولايت ما درآيد ( 6 ) - « بيايد و بما رسد » ندارد ( 7 ) - حاجبه ( 8 ) - برفت ( 9 ) - عروس ( 10 ) - ديد ( 11 ) - + برفت و درود شوهر به دو رسانيد او را ديد ( 12 ) - « و آن دختر » ندارد ( 13 ) - + زرين ( 14 ) - مىكرد ( 15 ) - شده ( 16 ) - حاجبه ( 17 ) - بازآمد ( 18 ) - داد ( 19 ) - + پنج ( 20 ) - هم از آنجا ( 21 ) - + و هم ( 22 ) - ندارد ( 23 ) - به گربه ( 24 ) - ندارد ( 25 ) - + در هوا بسته بود ( 26 ) - + آن ( 27 ) - + اينك ( 28 ) - + خبر ( 29 ) - + الاحبار