أحمد بن محمد بن زيد الطوسي

186

جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى )

ايشان بر جمال يوسف افتاد ، همه بىهوش گشتند از حسن و ملاحت او . زيرا كى پادشاه عالم نيمى از حسن و ملاحت بيوسف داده بود ، و نيمى « 1 » در همه عالم « 2 » قسمت كرده « 3 » . گويند « 4 » كى يوسف مشك « 5 » بوى بود ، پهن روى بود ، فراخ چشم بود ، پيوسته ابروى « 6 » بود ، تنگ دهان بود ، هرگه كى بخنديدى بريق « 7 » دندان او « 8 » مثال مهتاب « 9 » بودى . باريك ميان بود ، ستبر « 10 » ساق بود ، فربه بازو بود « 11 » . چون مالك اين همه اوصاف و جمال « 12 » او بديد ، با « 13 » خود گفت : بشارت باد مرا بدين چه « 14 » يافتم ، و غلام را گفت : بشارت باد ترا بدانچه پذيرفتم . نكته : كافرى در طلب صدق « 15 » مخلوقى پنجاه سال بپويد ، ملك تعالى آن « 16 » رنج او ضايع نكند « 17 » . بندهء مؤمن پنجاه سال است تا « 18 » در طلب حق مىتازد و همىپويد « 19 » ، از كرم « 20 » كى روا دارد كى داغ هجرش « 21 » بر جگر نهد . لطيفه : اين تعبيهء خداوند نگر و اين عجايب قدرت نگر « 22 » . كافرى در راه طلب « 23 » مخلوقى كمر جدّ در ميان بست ، پنجاه سال بپوييد ، چون بوعده در رسيد پادشاه عالم « 24 » پيغامبرزاده‌اى را از كنار « 25 » پدر جدا كرد ، و بحسد برادران « 26 » مبتلا كرد ، و در آن چاه تنگ و تاريك « 27 » مأوى كرد ، تا حاجت او را « 28 » روا كرد . مؤمن كى پنجاه سال به دو تولّى كند « 29 » ، خود را در راه بندگى پيدا كند ، از كرم كى روا دارد

--> ( 1 ) - + بكل خلايق ( 2 ) - « در همه عالم » ندارد ( 3 ) - + بود خبر ( 4 ) - كعب - الاحبار گويد ( 5 ) - در متن : موشك ( 6 ) - در متن : آب روى ( 7 ) - + نور ( 8 ) - + بر ( 9 ) - تابش ماه ( 10 ) - در متن : سطبر ( 11 ) - + پس ( 12 ) - + كمال ( 13 ) - + قوم ( 14 ) - بدانچه ( 15 ) - وصال ( 16 ) - ندارد ( 17 ) - + و بوصال او بشارتش دهد پس ( 18 ) - « سالست تا » ندارد ( 19 ) - حق‌تازان و پويان بود ( 20 ) - + خود ( 21 ) - هجران ديدارش ( 22 ) - « و اين عجايب قدرت نگر » ندارد ( 23 ) - + جمال ( 24 ) - + عز سلطانه ( 25 ) - ندارد ( 26 ) - برادرانش ( 27 ) - تاريكش ( 28 ) - آن مرد كافر را ( 29 ) - مىكند