أحمد بن محمد بن زيد الطوسي

166

جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى )

لطيفه : برادران « 1 » ، يوسف را در چاه « 2 » افگندند و معاملت خود را انكار كردند و حوالت با آن گرگ بىزبان كردند . ملك تعالى آن گرگ را زبانى فصيح بداد تا آن معاملت ايشان آشكارا كرد ، و خود را از تهمت برى و بيزار « 3 » كرد . فردا بنده را در عرصات قيامت بدارند و آن نامهء جفاى او را « 4 » در دست « 5 » او نهند ، بنده آن نامه را بخواند ، همه جفا و زلّت « 6 » بيند « 7 » ، همه سهو و غفلت بيند ، همه بىفرمانى « 8 » و معصيت بيند ، از كردار خود انكار كند ، گويد ملكا « 9 » اين نامهء كردار « 10 » من نيست . ملك تعالى گويد گواه دارم كى هست . بنده گويد ملكا اين كدام است ؟ گويد : فرشتگان « 11 » . آن بنده از ظلومى و جهولى كباشد « 12 » گويد ملكا « 13 » فرشتگان « 14 » از حسد مىگويند ، ايشان بر پدرم آدم ناديده « 15 » گواهى دادند « 16 » بفساد ، چه عجب اگر بر من بعنا « 17 » گواهى دهند « 18 » . ملك تعالى گويد : گوايان « 19 » ديگر دارم . بنده گويد : ملكا « 20 » كدامند ؟ « 21 » گويد : آسمان و زمين . بنده گويد : خداوندا « 22 » [ 43 ب ] ايشان دشمنان « 23 » منند . زمين مرا به خود كشيده است ، خاك زمين اعضاء مرا ريزانيده است ، و آسمان بر « 24 » من قطره بارانيده است « 25 » ، تا تن من بمدد « 26 » او در خاك پوسيده است . « 27 » آن‌كس كى با من اين معاملت كند ، عجب نباشد « 28 » اگر مرا به گناه و زلّت نسبت كند « 29 » . ملك تعالى گويد : گواهان ديگر دارم . بنده گويد كدام‌اند ؟ « 30 » گويد : عرش و كرسى و لوح

--> ( 1 ) - + يوسف ( 2 ) - به چاه ( 3 ) - ندارد ( 4 ) - ندارد ( 5 ) - بر دست ( 6 ) - ندارد ( 7 ) - « و زلت بيند » ندارد ( 8 ) - در متن : بىفرمان ( 9 ) - ندارد ( 10 ) - ندارد ( 11 ) - فريشتگان ( 12 ) - « از ظلومى و جهولى كباشد » ندارد ( 13 ) - خداوندا ( 14 ) - فريشتگان ( 15 ) - « آدم ناديده » ندارد ( 16 ) - + ناديده ( 17 ) - نيز ( 18 ) - + به گناه ( 19 ) - گواهان ( 20 ) - ندارد ( 21 ) - + ملك تعالى ( 22 ) - خدايا ( 23 ) - دشمن ( 24 ) - + گور ( 25 ) - قطرات حسرات باريد ( 26 ) - + آب ( 27 ) - + خداوندا ( 28 ) - + كه بر زلت و گناه من اگر چه ناكرده باشم گواهى دهند ( 29 ) - از « اگر مرا به گناه . . . » ندارد ( 30 ) - كدام است ؟ ملك تعالى