أحمد بن محمد بن زيد الطوسي

167

جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى )

و قلم . « 1 » گويد : خداوندا ايشان مرا نديده‌اند ؟ به گناه « 2 » من « 3 » چون نگريده‌اند « 4 » ؟ ملك تعالى گويد : گوايان « 5 » ديگر دارم . بنده گويد : كدام‌اند . « 6 » گويد : تو خود بر گناه « 7 » خود گواى « 8 » منى . بنده گويد : خداوندا من گناه خود را انكار مىكنم ، بر گناه خود « 9 » چگونه گوايى « 10 » دهم . پس خطاب آيد بدست و پاى و اعضاء « 11 » بنده ، كى اين بنده از لجوجى با من مىستيزد ، از « 12 » انكار خود درمىآويزد . اى دست بنده « 13 » بگو تا چه گرفتى ، و اى پاى بنده بگو تا كجا رفتى ، و اى زبان بنده بگو تا چه گفتى ، و اى گوش بنده بگو تا چه شنيدى ، و اى چشم بنده بگو تا به كجا نگريدى ، و اى تن بنده بگو تا چه ورزيدى ؟ در ساعت هر عضوى را از اعضاء او « 14 » زبانى فصيح پيدا شود . بنده از گفتار خود در عالم انكار خود رسوا شود . پاى گويد : من به ناشايست و شهوت رفتم . دست گويد : من به نابايست و شبهت گرفتم . زبان گويد : من دروغ و غيبت گفتم . گوش گويد : من زور و بهتان شنيدم . چشم گويد : من بنا محرمان نگريدم . تن گويد : من عصيان و گناه ورزيدم . ملك تعالى بىواسطه با سرّ بنده گويد « 15 » . من آن‌همه ديدم و لكن پرده ندريدم . بنده « 16 » متحيّر فروماند ، گويد : آه اكنون مرا از قبضهء « 17 » قهر حق « 18 » كه رهاند ؟ از شرمسارى سر در پيش افگند « 19 » . خطاب آيد كه « 20 » بندهء بيچاره ، حجت ديگر چه « 21 » دارى ؟ بنده « 22 » گويد : خداوندا « 23 » اگر حجّتم برسيد « 24 » حاجتم نرسيد . گويد : چه حاجت خواهى با اين « 25 » معامله كى تو دارى ؟ بنده گويد : ملكا معاملهء لئيمان آوردم و لكن به تو گمان « 26 » كريمان دارم « 27 » ، پادشاه عالم گويد :

--> ( 1 ) - + بنده ( 2 ) - بر گناه ( 3 ) - + چگونه گواهى دهند ( 4 ) - « چون نگريده‌اند » ندارد ( 5 ) - گواهان ( 6 ) - + ملك تعالى ( 7 ) - « بر گناه » ندارد ( 8 ) - گواه ( 9 ) - « بر گناه خود » ندارد ( 10 ) - گواهى ( 11 ) - به دستها و عضوها ( 12 ) - و دست از دامن ( 13 ) - ندارد ( 14 ) - بنده ( 15 ) - + اى بنده ( 16 ) - + بيچاره ( 17 ) - چنگ ( 18 ) - او ( 19 ) - + پس ( 20 ) - + اى ( 21 ) - ديگر چه حجت ( 22 ) - ندارد ( 23 ) - + و پادشاها ( 24 ) - رسيد ( 25 ) - ازين ( 26 ) - + و مكافات ( 27 ) - آوردم