أحمد بن محمد بن زيد الطوسي

165

جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى )

بتيغ ناحق بريزد ، او را « 1 » اين همه گرفتارى بود « 2 » ، آن‌كس كى سه خون به ناحق ريخته باشد « 3 » ، حال او چگونه بود « 4 » ؟ قصه : چون گرگ اين قصه « 5 » بگفت ، يعقوب در فرزندان نگريد ، رنگ « 6 » بر ايشان بگرديد . با يكديگر گفتند كى دانست كى اين گرگ به سخن آيد ، و اين دروغ ما آشكارا شود « 7 » . تدبير ما آنست كى گوييم « 8 » : ما اين گرگ را براى « 9 » سلوت دل « 10 » تو آورديم و ما ندانيم كه او را « 11 » كدام گرگ خورده است . پس برويم و او را از چاه برآريم « 12 » و بكشيم ، و دست و پاى او ببريم و بياريم « 13 » ، و گوييم اينك دست و پاى او بيافتيم « 14 » ، اگر اين گرگ نخورده است يكى ديگر « 15 » خورده است . يهودا گفت : اگر شما اين بكنيد من با پدر بگويم كى شما با يوسف چه كرديد « 16 » . بدين خجالت قناعت « 17 » كنيد ، از گفتار دروغ پيش پدر ما را چه حاصل شد ؟ لطيفه : فرزندان يعقوب ندانستند كى آن گرگ آواز كند « 18 » و پرده از دروغ ايشان باز كند ، اگر دانستندى او « 19 » را پيش پدر نياوردندى . بنده امروز زلّت كند و قدم در راه مخالفت نهد و نداند كى فردا اعضاء او بر او گوايى « 20 » دهد . « 21 » « يَوْمَ تَشْهَدُ عَلَيْهِمْ أَلْسِنَتُهُمْ « 22 » . » « 1 - » و اگر دانستى « 23 » با حق تعالى « 24 » عهد بندگى نشكستى « 25 » .

--> ( 1 ) - « او را » ندارد ( 2 ) - برد ( 3 ) - + به حكم تيغ غمز ( 4 ) - باشد ( 5 ) - سخن ( 6 ) - + ايشان ( 7 ) - كند ( 8 ) - بگوييم ( 9 ) - از بهر ( 10 ) - ندارد ( 11 ) - + خود ( 12 ) - بركشيم ( 13 ) - به نزديك پدر آوريم ( 14 ) - يافتيم ( 15 ) - ديگرى ( 16 ) - كرديت ( 17 ) - كفايت ( 18 ) - + و با يعقوب سخن گويد ( 19 ) - آن گرگ ( 20 ) - گواهى ( 21 ) - + قوله تعالى ( 22 ) - + و ايديهم و ارجلهم بما كانوا يعملون ( 23 ) - دانستندى ( 24 ) - ندارد ( 25 ) - نشكستندى ( 1 - ) سورهء نور / 24