أحمد بن محمد بن زيد الطوسي

143

جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى )

ازيشان بخواه كى اگر جرمى كردم « 1 » ، به كودكى « 2 » و نادانى « 3 » كردم . گفت : عذر نمىپذيرند . گفت « 4 » : بارى بگو ايشان را « 5 » تا اين خرقه « 6 » به من بگذارند ، تا اگر « 7 » بمانم عورت‌پوش من باشد ، و اگر بميرم كفن من « 8 » باشد . گفت : رضا نمىدهند . يوسف « 9 » گفت : اى برادر دستى بر كار من نه . گفت « 10 » : كار از دست رفت « 11 » ، تن دربند و چاه ده تا خود « 12 » ديگر چه « 13 » آيد . بيت تا بربستى بزلف پرتاب مرا * شب مىنبرد ز مهر تو خواب مرا گفتى تو اگر غرقه شوى دريابم * آب از سر من گذشت درياب مرا اشارت : فردا آن « 14 » بندهء عاصى در دست زبانيه همچنان باشد ، كى يوسف « 15 » در دست برادران . زبانيه دست قهر دراز كند « 16 » و پاى او بگيرد « 17 » و به خوارى « 18 » تمام مىكشد « 19 » . بنده گويد : رحمتى بكنيد « 20 » . زبانيه گويد : ما رحمت چون « 21 » كنيم ؟ آنك ارحم الراحمين است « 22 » ، بر تو رحمت نمىكند . « 23 » گويد : توبه كردم . [ 38 الف ] گويند « 24 » : نه جاى توبه كردن « 25 » است . گويد : بگذاريد « 26 » تا عذرى بخواهم . گويند « 27 » : نه وقت عذر خواستن است . « 28 » گويد : دستورى دهيد « 29 » تا دوستان و برادران « 30 » را وداع « 31 » كنم . گويند « 32 » : نه هنگام وداعست ، تن در بلا و عذاب « 33 » دوزخ ده ، تا پس از اين ملك

--> ( 1 ) - كرده‌ام ( 2 ) - ندارد ( 3 ) - به نادانى ( 4 ) - يوسف گفت ( 5 ) - « ايشان را » ندارد ( 6 ) - پيراهن از تن من نكنند ( 7 ) - + در چاه ( 8 ) - مرا كفن ( 9 ) - ندارد ( 10 ) - ندارد ( 11 ) - + گفت ( 12 ) - ندارد ( 13 ) - + بسر ( 14 ) - قيامت ( 15 ) - + بود ( 16 ) - كنند ( 17 ) - « پاى او بگيرد » ندارد ( 18 ) - + و زارى ( 19 ) - كشند آن ( 20 ) - رحمت كنند ( 21 ) - چون رحمت ( 22 ) - ندارد ( 23 ) - + بنده ( 24 ) - گويد ( 25 ) - ندارد ( 26 ) - بگذار ( 27 ) - زبانيه گويد ( 28 ) - + بنده ( 29 ) - ده ( 30 ) - عزيزان ( 31 ) - بدرود ( 32 ) - زبانيه گويد ( 33 ) - ندارد