أحمد بن محمد بن زيد الطوسي
135
جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى )
اشارت « 1 » : عجب كاريست اين تعبيهء قضا و مكنون تقدير بار خدا « 2 » . يكى را به آتش اندازد و گويد « 3 » مسوز ، آنكس كى در آتش بود « 4 » ، جز سوختن چه تواند كردن . و يكى را به دريا اندازد ، گويد « 5 » غرقه مشو « 6 » ، آنكس كى در قعر دريا بود ، جز « 7 » غرقه شدن چه تواند كردن « 8 » . يكى را « 9 » پر بركند و در قعر چاه اندازد و گويد بپر ، آنك پربريده بود و مقصوص الجناح باشد و در نشست قعر باشد ، پريدن « 10 » چه تواند . بندهء بيچاره « 11 » در « 12 » باديهء تقدير و بيابان حكم و قضا سرگردان شده و چارهء روزگار خود را جويان شده « 13 » ، بتيغ بلا در راه قضا قربان شده « 14 » ، اگر بنالد ، گويد شكايت مىكنى ، و اگر خاموش باشد ، گويد شجاعت مىكنى « 15 » ، و اگر كشف كند ، گويد تعجيل مىكنى ، اگر احتمال كند گويد ، جلدى مىكنى « 16 » ، و اگر بخواهد ، گويد بر من وامىدارى « 17 » ، اگر نخواهد ، گويد بىنيازى مىنمايى . از هر جانب « 18 » در رنج « 19 » و عنا ، و روى گفتار نه ، و از هر سوى تير بلا ، و طاقت احتمال نه . بيت آن را كى غمى بود « 20 » كى بتواند گفت * غم از دل خود به گفت « 21 » بتواند رفت اين طرفه گلى كى از تو ما را بشكفت * نه رنگ توان نمود و نه بوى نهفت « 22 » چهار چيز به چهار چيز مشهور گشت : يونس به ماهى و يوسف به چاه ، و آهو به مشك و مؤمن بايمان . اگر يوسف نبودى كى گفتى حديث تاريكى چاه . و اگر يونس نبودى كى گفتى حديث ماهى در سال و ماه . اگر مشك نبودى در ناف آهو « 23 » ، كى رفتى بدان
--> ( 1 ) - لطيفه ( 2 ) - بىچون ( 3 ) - + به آتش ( 4 ) - باشد ( 5 ) - + به دريا ( 6 ) - مگرد ( 7 ) - بجز ( 8 ) - ندارد ( 9 ) - + بعقابين بلا كشد و گويد منال كسى كه در مستهدف تير بلا بود بجز ناليدن ( 10 ) - از « پر كند و در قعر . . . » ندارد ( 11 ) - ندارد ( 12 ) - + ميان ( 13 ) - ندارد ( 14 ) - ندارد ( 15 ) - مىشجاعت كنى ( 16 ) - مىنمايى ( 17 ) - راز مىدارى ( 18 ) - جوانب ( 19 ) - درد ( 20 ) - نيست ( 21 ) - در متن : بگفت ( 22 ) - + لطيفه ( 23 ) - « در ناف آهو » ندارد