أحمد بن محمد بن زيد الطوسي
119
جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى )
گفتند : بلى . گفت : آه ! قضا كار كرد و دل ما [ 32 ب ] بتيغ « 1 » فرقت « 2 » افكار كرد . پس « 3 » سر برهنه « 4 » و پاى برهنه روى به دروازه نهاد ، گريان « 5 » و زارى كنان پدر را ديد در انتظار « 6 » نشسته . گفت : اى پدر « 7 » برادرم « 8 » يوسف را چه كردى ؟ گفت : برادرانش با خود « 9 » ببردند پيش گوسفندان . گفت : اى « 10 » پدر نه « 11 » يوسف را دوست داشتى « 12 » ؟ گفت : بلى . « 13 » گفت : آن را كى دوست دارى به دشمن چرا سپارى ؟ بيت نه روى بهى نه جاى فرياد مرا * نه نيز كند بوصل خود شاد مرا بنگر كه به عاقبت چه افتاد مرا * معشوق بدست دشمنان داد مرا پس دامن پدر بگرفت و زارى برآورد . يعقوب گفت : جان پدر مگرى ، « 14 » بازآيد . گفت : آرى « 15 » بازآيد ، و لكن مدت فراق « 16 » دراز آيد . « 17 » گفت : مدت دراز نيست ، نماز شام « 18 » با تو رسيده باشد « 19 » . گفت : اى پدر « 20 » ترسم كه نماز « 21 » شام حال تو در زارى ، چون جان « 22 » من گرديده باشد . « 23 » گفت : جان پدر خاموش ، اين همه گريه « 24 » براى « 25 » فرقت يك ساعته چيست ؟ گفت : اى پدر « 26 » « هذا بكاء طويل . » اين نوحه درازست ، اى بسا كى ترا درين فرقت « 27 » با من « 28 » ببايد گريستن « 29 » . شعر اذا انهمر الدموع على خدود * تبيّن من بكى ممّن تباكا
--> ( 1 ) - ندارد ( 2 ) - به فرقت يوسف ( 3 ) - + آن دختر ( 4 ) - ندارد ( 5 ) - گريه ( 6 ) - + يوسف ( 7 ) - بابا ( 8 ) - ندارد ( 9 ) - + بصحرا ( 10 ) - يا ( 11 ) - ندارد ( 12 ) - نمىداشتى ( 13 ) - + دختر ( 14 ) - + كه ( 15 ) - ندارد ( 16 ) - فرقت ( 17 ) - + يعقوب ( 18 ) - + با برادران ( 19 ) - باشند ( 20 ) - بابا ( 21 ) - ندارد ( 22 ) - حال ( 23 ) - + يعقوب ( 24 ) - + و زارى ( 25 ) - بر ( 26 ) - يا بابا ( 27 ) - فراق ( 28 ) - ندارد ( 29 ) - گريست