أحمد بن محمد بن زيد الطوسي
116
جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى )
دعوى دوستى من « 1 » كردى ، پس سلب غفلت در پوشيدى و در راه عاشقى سستى كردى . « 2 » مسلمانان ، هر كس « 3 » كى در دنيا از كار حق تعالى « 4 » غافل شود ، بعقبى از مراد خود بىحاصل شود . حكايت عبد اللّه بن مسلمة الرياح « 5 » استاد خود را بخواب ديد و گفت : چونست حال تو ؟ گفت : چون باشد حال كسى كى به غفلت زنده « 6 » باشد « 7 » و به حسرت بميرد . قصه : پس برادران يوسف « 8 » گفتند : مبادا كى ما اين غفلت را به خود راه دهيم ، و برادر « 9 » را در معرض آفت « 10 » و بلا بگذاريم « 11 » ، دل مشغول مدار كى ما يوسف را از گرگ نگاه داريم ، و ننگ و جور احتمال گرگ به خانه نياريم « 12 » . پس يعقوب ايشان « 13 » را گفت : ساعتى صبر كنيد تا نظرى در نگرم ، و بهرهاى از ديدار او بردارم و جمال او را بدست تربيت خود آرايشى دهم . پس برخاست « 14 » و طشتى از خانه بيرون آورد ، و آن « 15 » طشت آن بود كى پادشاه عالم « 16 » از بهشت بابراهيم فرستاده بود ، تا چون اسماعيل را قربان كند سر او در آن طشت برد ، تا خون او بر زمين « 17 » نشود . ابراهيم « 18 » آن طشت را به اسحاق داده بود ، و اسحاق به يعقوب داده بود . [ 32 الف ] يعقوب عليه السلم « 19 » آن را بياورد و يوسف را در آنجا « 20 » نشاند ، « 21 » و سر تا پاى او « 22 » بشست و موى او « 23 » ببافت « 24 » و پيرهان « 25 » نو درو پوشيد « 26 » . و گفتهاند كى اين پيرهن آن بود ، كى جبرئيل عليه السلم از بهشت آورده بود از بهر « 27 » خليل « 28 » عليه السلم « 29 » ، در آن وقت كه نمرود خواست كى او
--> ( 1 ) - دوستى ما را دعوى ( 2 ) - + اى ( 3 ) - ندارد ( 4 ) - ندارد ( 5 ) - رياحى ( 6 ) - ندارد ( 7 ) - بباشد ( 8 ) - ندارد ( 9 ) - يوسف ( 10 ) - محنت ( 11 ) - نهيم ( 12 ) - از « ننگ جور . . . » ندارد ( 13 ) - « ايشان را » ندارد ( 14 ) - در متن : برخواست ( 15 ) - اين ( 16 ) - + جل جلاله ( 17 ) - به زمين ( 18 ) - + عليه السلم ( 19 ) - ندارد ( 20 ) - آن ( 21 ) - + از ( 22 ) - + جمله ( 23 ) - + را ( 24 ) - بتافت ( 25 ) - پيرهن ( 26 ) - درپوشانيد ( 27 ) - + آنك ( 28 ) - ابراهيم ( 29 ) - + درپوشيد