أحمد بن محمد بن زيد الطوسي
117
جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى )
را به آتش اندازد ، از بهر آن « 1 » ، تا آن در پوشد آتش نمرود برو كار نكند . و گفتهاند كى آن پيراهن را تعويذى كرده بود « 2 » و در گردن يوسف افكنده بود « 3 » ، و آن پيراهن كى در تن او پوشيده بود « 4 » پيراهنى ديگر بود . و نعلينش در پا كرد و كلاهش بر سر نهاد . و گفتهاند كى آن روز جمال يوسف هزار چندان بود كى هر روز بودى . پس در كنار خويشش بنشاند و گفت جان پدر در صحف خواندم ، كى اسحاق را سبطى باشد « 5 » بجمال آدم و به نوحهء « 6 » نوح و به دانش محمد و بحلم ابراهيم عليهم السلم « 7 » ، و در حال كودكى از خانومان خود غريب شود ، و پدر از ديدار او بىنصيب شود ، و اكنون سبط اسحاق [ بدين ] « 8 » صفت توى ، ترسم كى آن غريب فراق رسيده تو باشى . بيت هر روز به صد رنگ نگارند ترا * تا بر من بيچاره گمارند ترا گرنه به بلا و فتنه دارند ترا * از خانه بدر چرا گذارند ترا پس يعقوب « 9 » روى بر روى او نهاد و گفت : اى فرزند « 10 » « لا تنس اللّه فى كل حال . » گفت جان پدر نگر ، بقول شيطان كار نكنى و به گفتار او گوش نكنى « 11 » ، در هيچ حال خداى را فراموش نكنى . پس دست او گرفت و مىبرد تا بدر دروازه « 12 » ، و چهل گام بوداع « 13 » و مشايعت « 14 » او برفت ، پس بنشست و يك يك فرزندان را وصيت كرد « 15 » ، و عهد كرد « 16 » كى او را نيكو داريد « 17 » و بقليل و كثير او را نيازاريد « 18 » ، و گفت : من همينجا نشستهام ، تا وقت شام كى « 19 » بازآييد « 20 » و او را به من سپاريد .
--> ( 1 ) - « از بهر آن » ندارد ( 2 ) - بتعويذ ساخت ( 3 ) - كرد ( 4 ) - كرد ( 5 ) - ندارد ( 6 ) - نبوه ( 7 ) - عليهم الصلاة و السلم ( 8 ) - در متن ندارد ( 9 ) - ندارد ( 10 ) - « اى فرزند » ندارد ( 11 ) - « به گفتار او گوش نكنى » ندارد ( 12 ) - به دروازه ( 13 ) - ندارد ( 14 ) - بمشايعت ( 15 ) - حجت كرد ( 16 ) - بستند ( 17 ) - كه ما او را نيكو داريم ( 18 ) - نيازاريم ( 19 ) - + او را ( 20 ) - بازآريد